نوشابه اميري هم از کشور خارج شد و به خيل نويسندگان و روشنفکراني پيوست که در چند سال اخير زندگي در غربت را به اسارت در خانهء پدري ترجيح داده اند... زور مداران و زر پرستان جمهوري اسلامي در اين بيست و چند ساله به اندازهء چند صد سال سرمايه هاي مادي و معنوي کشور را به نابودي کشانده اند...از سويي معادن و کارخانه ها و ذخاير زيرزميني را چوب حراج زده اند و پيشاپيش به فروش رسانده اند و سوي ديگر با مسدود ساختن فضاي جامعه موحبات فرار دسته جمعي اهل هنر و فرهنگ و دانش را فراهم آورده اند... از يک طرف مهاجرت روز افزون دانشپژوهان به خارج از کشور سبب گشته اند و از طرف ديگر به قلع و قمع و زنداني کردن جوانان به جرم دگر انديشي و آزادي خواهي کمر بسته اند... با دستي درهاي مراکز فرهنگي و ورزشي را سد ميکنند و با دستي ديگر انواع و اقسام مواد مخدر را در جامعه ترويح ميدهند... روزنامه را ميبندندو خانهء عفاف ميگشايند...دانشگاهها را زندان ميکنند...کوچه هاي شهر را به عشرتکده مبدل کرده اند و دختران و بسران را روسپي ميبسندند... فقر...ترس...خفقان...قافيهء زندگي نسل جوان شده است... آزادي و اميد در خاطره ها گم شده!! از وحشت مردابي که بنام جمهوري اسلامي سرزمين بدري ام را در خود ميبلعد بخود ميلرزم...اين کابوس تا کي ادامه دارد؟؟اين وحشت کي به پايان ميرسد؟؟؟
Monday، August 11
Monday، August 4
دلتنگيهاي ارسطو
...داشتم مي گفتم، در دنياي امروز کاربر اصلا نبايد براش مهم باشه که پشت اين ماجرا SQL داره روي NT اجرا ميشه يا Orcale روي Solaris ، به عبارت ديگه ما نمي تونيم از يک کاربر متوسط انتظاري بيشتر از توانايي خوندن و فهميدن راهنماييهاي ساده اي که روي صفحهء نمايش مي بينه داشته باشيم. ببين مثلا تو ميري ساندويچي، اصلا به اندازهء نوک سوزن برات مهم نيست که اينا اجاقشون گازيه يا زغالي يا برقي، تو هر جا که همبرگرش ارزونتر و خوشمزه تر باشه رو انتخاب مي کني، نه اينکه حالا چون مارک اجاقشون فلانه حتما بهتره ، علاوه بر اين تو هيچ وقت نحوهء پخت و سسي که بايد براي ساندويچت استفاده بشه رو نمي دوني، يعني مي دوني، ولي اين وظيفهء تو نيست که بدوني، تو مي خواي غذا بخوري، و براي خريد فقط اسم غذات رو بدوني کافيه، که البته اون رو هم مي توني از تابلويي که روبروت قرار مي دن بخوني. بقيهء اطلاعات بايد بصورت انتزاعي و مجرد در سيستم ضبط شده باشه، و تو با استفاده از کلمه اي که به طور قراردادي سيستم رو راه اندازي مي کنه مي توني از محصول اين اطلاعات استفاده کني.
ببين کلا بايد تا جايي که ميشه عناصر موجود در يک Integrated System رو به صورت گسسته و مستقل طراحي کرد، براي هر شي ء بايد يک interface کاملا ابتدايي و استاندارد طراحي کني که مطمئني با تبادل حداقل اطلاعات لازم بشه از تمام کارايي اون شي ء بهره برداري کرد. تمام اشياء ديگه در سيستم مي تونن به راحتي و به صرف آگاهي از استانداردهاي تعيين شدهء اون interface با هم صحبت کنن و با تبادل اطلاعات محصول نهايي رو در اختيار کاربر قرار بدن .
ببين مثلا تو به دنيا مياي، درس مي خوني، کار مي کني و از دنيا ميري، و در تمام اين مدت تنها محصولي که از اين سيستم موردنظر تو بوده لذت از تمامي مراحل زندگي بوده. من به عنوان طراح اين جهان نمي تونم از يک کاربر عادي - مثلا توي نوعي - انتظار داشته باشم که نحوهء عملکردِ کليهء اشياء موجود رو بدوني و بتوني از تمام اونها استفادهء درست بکني. بنابراين براي تو به تعداد اشيائي که در اختيار داري استانداردهاي برقراري ارتباط تعيين مي کنم. تو، به عنوان يک عنصر خودگردان، به هيچ وجه نه مي توني و نه درسته که سعي کني از نحوهء کارکرد اشياء انتقاد کني يا نحوهء عملکرد هر عنصري رو تحت کنترل بگيري.
تو يک شيء کاملا مجرد و مستقل هستي که تمام آگاهي، توانايي، وظايف و مسووليتهات محدود به Scope خودت ميشه. هيچ کدوم از متغير ها و پارامترهايي که زندگي تو رو متاثر مي کنن براي اشياء ديگه - انسانها يا موجودات اطرافت - تعريف شده نيستن. اگر واقعا مي خواي از محصول اين سيستم لذت ببري :
- روشهاي ارتباطي رو ياد بگير،
- دنبال هيچگونه اطلاعات اضافه اي که مربوط به عملکرد بقيه عناصر ميشه نباش،
- وقتي اطلاعات لازم براي بهره برداري از يک شيء رو در اختيارش گذاشتي، به کارهاي ديگه ات برس و هيچ اصراري براي بهبود کارکرد اون شيء (البته از نظر خودت) و يا تسريع يا تغييرش نداشته باش تا خودش به تو جواب بده. فراموش نکن که تو هم هيچ کدوم از متغيرها، پارامترها و شرايط مسلط به عملکرد اون شيء رو نمي دوني.
در کل طراحي هميشه بايد بر پايهء مينيمم تسهيلات موجود کار کنه. طراحي براي شرايط ايده آل منجر به آسيب پذيريِ بيش از حد راهکار و در نهايت انزوا و قطع رابطه با اشياء ديگهء سيستم ميشه. پس همين کار رو بکن، يک لايهء abstraction بين Client و Server اضافه کن و به کاربر اجازه بده بدون توجه به Backbone برنامهء تو بتونه از API ثابتي که در اختيارش ميذاري استفاده کنه...
Gepostet von niosha 0 Kommentare
غلط نکنم اين خورشيد خانوم داره بار وبنديلش و ميبنده و مياد اينور آب...آخه به تجربه ثابت شده که ما ايرانيها تا نامهء ويزامون مياد يکدفعه دچار يأس فلسفي ميشيم و همه چيز بنظرمون خوشگلتر ميشه و دنيا کلي رنگي ميشه و سعي ميکنيم از فرصتهاي باقيمانده کمال استفاده را بعمل بياوريم...
Gepostet von niosha 0 Kommentare
بالاخره خوابگاهمو عوض کردم!!از دو سه ماه بيش همش در تکاپو بودم که يک جايي وسطهاي شهر پيدا کنم کّه هم به دانشکده ام نزديک باشه و هم از لحاظ قيمت و کيفيت مناسب باشه...خوابگاه قبليم نسبتآ کم جمعيت و خيلي آروم و تر و تميز بود و مخصوصآ بحه هاي خيلي خوبي داشت اما اشکالش اينه که در قسمت شمال غربي وين و در نزديکي دانوب قرار داشت و مثلآ فاصله اش تا دانشگاه با مترو بيست دقيقه ميشد ...و از اونجايي که در شهرهاي قديمي اروپايي مثل وين اغلب ادارات و سازمانها در قسمت مرکزي شهر واقع است آدم مجبور ميشه هر روز کلي وقتشو توي مترو صرف بکنه ...اين خوابگاه جديدم اما تقريبآ وسط شهر واقع شده...تا دانشکده ام پياده پنج دقيقه راهه و تا دانشکاه اصلي ده پانزده دقيقه پياده روي داره...خوابگاه قبليم يک ساختمان چهار طبقه نسبتآ نوساز بود که يک آشپزخانهء بزرگ مشترک توي طبقهء همکف و يک اطاق تلويزيون خيلي خوشگل با مبلهاي گرم و نرم آمريکايي داشت و يکدونه از اين دوچرخه ثابتها که من مشتري ثابتش بودم...بعدش توي هر طبقه چند تا سرويس داشت... ولي اين جديده در اصل يک آپارتمان است با هفت هشت تا اطاق در هر طبقه که بهش( WG ( WohnGemeinde ميگن و منظور خونه هاي دانشجويي است...ساختمونش قديمي است اما همه چيزش رو بازسازي کرده اند و کلآ خيلي شيک و پيک است...اطاقم اينجا دو برابر اطاق قبليه و توي طبقه با هفت هشت نفر ديگه بطور مشترک يکدونه آشبزخانه و دوسري سرويس داريم اما خوب اشکالش اينه که نزديکه خيابونه و سر و صداش زياده :فرشاد امروز صبح به موبايلم زنگ زد و سر و صداي خيابون رو شنيد فکر کرد که وسط خيابونم... بعد از دوسال زندگي توي خوابگاه حالا دوباره توي آپارتمان زندگي کردن خيلي جالبه...عادتها و رفتارهايي که آدم توي هرکدوم داره و سيستمي که به هرکدومش حکمفرماست...آدم توي خوابگاه يکجورايي شلخته ميشه چون خوب هميشه يک مستخدم هست که همه جارو تر تميز ميکنه ...يکذره همچين بفهمي نفهمي وحشي ميشه عين آدمهايي که توّي جنگل زندگي ميکنند چون زياد با ديگران در ارتباط نيست...اما وقتي توي يک آپارتمان زندگي کني بايد مدام به رفتارت دقت کني... خلاصه خيلي خوبه که دوباره دارم اهلي ميشم!!!
Gepostet von niosha 0 Kommentare
Monday، July 28
Thursday، July 24
عکسشون توي اخبار همهء خبرگزاريها ديده ميشه...خبر کشته شدنشون کسي رو ناراحت نکرده...مردم عراق از خوشحالي جشن گرفته اند و بقيه مردم دنيا هرچند که تا همين چند وقت پيش حتي نامشان را نشنيده بودند و اصلآ آنها را نميشناختند با مرگشان احساس بهتري دارند...
با خودم فکر ميکنم که رهبران ايران در اين باره چه احساسي دارند...احساس اينکه مردمشان آنها را نميخواهند...اينکه ملتي براي فروريختن بنيان حکومتشان دست بدعا برداشته اند...اين فکر که مردم نه تنها از مرگشان ناراحت نميشوند که بسياري شنيدن خبرش را انتظار ميکشند...
راستي چه احساسي دارند؟؟؟؟
Gepostet von niosha 0 Kommentare
همهء روز حرفايي که ميخوام بنويسم رو مرور ميکنم...
پاي اينترنت که ميشينم يک عالمه حرف دارم براي نوشتن اما اينقدر سرگرم خوندن وبلاگهاي ديگران ميشم که يا حرفام يادم ميره و يا وقت کم ميارم...
Gepostet von niosha 0 Kommentare
بنظر من تنها گناه آدمهايي مثل جناب آقاي مرتضوي دادستان معظم تهران و يا حسين شريعتمداري مدير مسئول کيهان اين است که در زمان و مکان اشتباهي قدم به عرصهء گيتي گذاشته اند...فکرش را بکنيد که مثلآ سعيد مرتضوي فقط بيست سال زودتر متولد ميشد ...با اين حساب که در زمان انقلاب ايران در سال پنجاه و هفت همين سن و سال الانش را داشت و اونوقت با اين همه استعداد و نبو(ق) حتماّ رئيس دادگاه انقلاب ميشد و تا دلش ميخواست ميتونست حکم بده و قلع و قمع کنه و هيحکس هم جرأت نکنه بهش بابت يک سکتهء قلبي يک خبرنگار جاسوس! گير بدهد که اونهم مجبور بشه براي ماستمالي کردن ماخرا اينهمه به تک وتا بيفتد و از خودش مايه بگذاره و
دم به دقيقه روزنامه ها را تهديد کنه...اگر مامان و باباي سعيد کوچولوي قصهء ما فقط بيست سال زودتر بفکر افتاده بودند جناب دادستان معظم تهران لازم بود فقط يک تک با خدمت رهبر مسلمانان جهان برسه و يک حکم بگيره !!!و تمام..
(البته اون اصليه وگرنه اين دوميه بيچاره اولآ قلابيه و ثانيآ که هنوز تو شوک نامه ايه که ابراهيم نبوي براش نوشته و حالا حالا ها جرات نميکنه نطق بکشه) ...
يا اينکه فکرش را بکنيد که همين جناب شريعتمداري خودمون الان توي آمريکا ميشد وزير دفاع آمريکا يا چميدونم رئيس امنيت ملي آمريکا يا بهتر از همه ميشد مسئول زندانيان افغاني در گوانتانامو اونوقت ميتونست تجربيات گرانبهاشو در زمينهء اعتراف و شکنجه و سرانحام سربه نيست کردن زندانيان سياسي در دوران انقلاب با طيب خاطر و در جهت مبارزه با تروريسم!! بکار بگيرد و تازه هيچکس هم نميتونست بهش نگاه چب بکنه چون هرچي باشه يک ديوونهء بدتر از خودش بعنوان رئيس جمهور ازش دفاع ميکرد...
Gepostet von niosha 0 Kommentare
Monday، July 14
از زمان درگيريها و ناآراميهاي اواخر خردادماه و اوايل تيرماه امسال نشريات خارجي هر روزه تعدادي از صفحاتشان را به بررسي اوضاع ايران اختصاص ميدهند...
مجلهء آلماني زبان اشپيگل در شمارهء بيست وششم خود صفحاتي را به بررسي اوضاع ايران اختصاص داده...در اين پرونده مطلبي از رسول صدرعاملي فيلمساز برجستهء ايراني(دختري با کفشهاي کتاني و من ترانه پانزده سال دارم) ديده ميشود...صدرعاملي که خود روزگاري از انقلابيهاي دو آتشه بشمار ميامد و حتي بعنوان عکاس و خبرنگار در دوران تبعيد خميني در فرانسه در نوفل لوشاتو بسر ميبرد... در اين نوشته ميکوشد تا خواسته ها و افکار نسلي را بيان کند که به گفتهء او آرزوهايشان مدتهاست بگور سپرده شده...نسلي که دگر به قيموميتي که سالها مجبور به تحملش بوده تن نميدهد...نسلي که هيچ عدل و انصافي را تجربه نکرده است:
عطر خوش آزادي
امشب من بدنبال پسرم ميلاد ميگردم.او هجده ساله و دانشحوي شيمي است و امشب در خيابانهاي تهران بدنبال سرنوشتش است.در حقيقت هر دوي ما در راه هستيم-دو نسل با تجربه هاي متفاوت و منحصر بفردشان از انقلاب.
به سمت محلي ميرويم که مقصد هزاران نفري است که بهمراه ما در حرکتند.اين يکي از راهپيمايي هايي است که بطور غير عادي جو شادي بر آن حکمفرماست.حال و هوا و هيجان جمعيت از همان دور بر ما اثر ميگذارد...حال و هوايي که کم کم جايش را به نجوا و پچ پچ ميدهد.ضربان شديد قلبها را بوضوح احساس ميکنيم.
اين نهمين شبي است که تهران شاهد تظاهرات و راهپيمايي است.جمعيت فراواني در محوطهء دانشگاه و خيابانهاي اطراف ازدحام کرده اند.اينهمه دختر و پسر خوان از کجا آمده اند؟اينهمه اتومبيل از کجا پيدا شده اند؟آوايي که به نشانهء همبستگي سرداده اند کر کننده است...
مردم در کنار ماشينها ميدوند...خيابان اميرآباد را پرميکنندو به پياده روهاي و چمنهاي کنار خيابان هجوم مياورند.واقعآ نيمه شب است؟بين اينهمه سر و صدا و همهمه و بوي عرق حس خوشي دارم:در تهران بوي خوش آزادي ميوزد.
نسل ميلاد به معناي واقعي کلمه کوچکترين عدل و انصافي را تجربه نکرده.واکنون دانشجويان بعنوان نمايندگان اين نسل در صف اول مبارزه قرار دارند.نسلي که ديگر نميخواهد قيموميتي را بپذيرد که يک عمر مجبور به تحملش بوده.
بسياري از آنها صداهايي را ميشنوند که بواسطهء راديوها و تلويزيونهاي خارجي به کشور ميرسند.از قرار بسياري از اين برنامه ها قصد دارند به ما کمک کنند تا آزادي از دست رفته مان را بازيابيم.در واقعيت اما تعداد کمي از مردم آنها را جدي ميگيرند.اغلب مردم ميدانند که اين آدمها بيشتر در پي نمايش خودشان هستند تا کمک به مردم.
يادم ميايد که همين هفتهء پيش بود که در اين خيابان در حرکت بودم:هنوز چهره هاي عصبي و افسردهء زنان جواني را در پيش چشم دارم که بدون کوچکترين لبخندي از کنارم ميگذشتند و به سمت دانشگاه ميرفتند.هر از گاهي نگاهي دزدکي به پسران جواني مينداختند که با چهره هايي به همان اندازه افسرده و سرخورده بطرف دانشگاه در حرکت بودند.در نگاههايشان آرزوهاي بگور سپرده شان را ميديدم...آرزوهايي که حالا در حال و هواي راهپيمايي فرصتي براي فريادکردنشان داشتند.
و حالا تا چشم کار ميکند هيح چهرهء اخم آلود و گرفته اي ديده نميشود...هيچ اثري از نگاههاي دزدکي نيست.مردان و زنان جوان بطور بديهي در کنار هم قدم برميدارند...آهنگ قدمهايشان را با صداي بوق اتومبيلها هماهنگ ميکنند.کنسرتي از شادي و همبستگي که جوانان در آن شعارهايشان را فرياد ميکنند.صداي بوقها به تناوب کم و زياد ميشود...صداها و شعارها شب تهران را به حرکت در مياورد.
در کنارم فرشته حرکت ميکند...بيست و سه ساله است و از خانواده اي مذهبي ميايد.خواستار "يک زندگي مستقل است".از اينکه در زندگي انتظارات ديگران را برآورده کند خسته است.
فقط سانسور روزنامه ها...نشريات و فيلمها نيست که بسياري از دانشجويان-روزنامه نگاران و روشنفکران را برانگيخته و خشمگين ميسازد.مردم ازسانسور بسيار هولناکتري در رنحند که زندگي عادي و هرروزه شان هدف قرار ميدهد.
دستورات و آيين نامه هايي که بويژه به زنان اجازه نميدهد تا لباسهايي را که دوست دارند بپوشند يا خودشان را طوري آرايش کنند که مورد علاقه شان است...اين در حقيقت عميق ترين و کاري ترين سانسوري است که تا بحال وجود داشته.
به اين ترتيب کاملآ قابل درک است که چرا بسياري از زنان در اين شبها بدون روسري و با آرايش غليظ در تظاهرات شرکت ميکنند و نيز چرا پسران جوان آکاهانه لباسها غربي پوشيده و صداي موزيک را در اتومبيلهايشان بالا ميبرند.
اماعمر شادي ما کوتاه است. صداي فرياد وحشت جمعيت با ظاهر شدن ناگهاني جمعي غريبه بلند ميشود.مرداني که کلاه کاسکت بر سر دارند که صورتهايشان را ميپوشاند...پيراهنهايشان را با شلختگي روي شلوار انداخته اند...غفلتي خطرناک...به اين وسيله باتومها-زنخيرها و چاقوهايشان را در زير پيراهن پنهان ميکنند.
راهپيمايي کنندگان خطر حملهء غريبه ها را حس ميکنند. سعي ميکنند تا از خطري که در کمينشان است فرار کنند اما در خيابان جايي براي پنهان شدن وجود ندارد.بي حفاظي آنها را در معرض حملهء لباس شخصي ها قرار ميدهد.اما همبستگي دانشحويان محکمتر از اينهاست.
موجي در جمعيت ميپيحد.تعدادي از مردان و زنان فرياد ميکشند که:ما يکبار بازي را باخته ايم...يکبار بي دفاع وسرخورده شده ايم.نميخواهيم يکبار ديگر بازنده شويم.همه ميدانند که منظور آنها وقايع نهم جولاي ۱۹۹۹ است.در آن زمان راهپيماييها تلفات زيادي بهمراه داشت.لباس شخصي ها به اتاقهاي دانشجويان در خوابگاه دانشجويي هجوم بردند و آنها را بشکل وحشيانه اي مورد حمله قرار دادند.بسياري از دانشجويان سلامتشان را از دست دادند و تعدادي نيز جانشان را.
حالا اما بسياري شعار ميدهند:ما هم حمله ميکنيم!همهء جرأتشان را جمع ميکنند...مي ايستند...برميگردند تا مقابله کنند.بيدرنگ با ضربات باتومها مواجه ميشوند.تعدادي زير ضربات زنجيرها در هم ميشکنند.تظاهر کنندگان به کمکشان ميشتابند.
پيش از جدا شدن از تظاهر کنندگان زمزمه شان را ميشنويم:چيزي براي باختن نداريم...اگر به من نياز داشتي صدايم کن من خودم را بتو ميرسانم.يکديگر را دلداري ميدهند...
با ميلاد از امير آباد به خانه بر ميگرديم.
حال و هواي شهر روي دوشمان سنگيني ميکند.
با اينهمه روشني سپيده در افق رسيدن صبح را نويد ميدهد.آيا ممکن است درافق سياسي کشورمان سپيده اي رسيدن صبح را نويد دهد؟
Gepostet von niosha 0 Kommentare
