چهارشنبه، اسفند ۱۵

پدرم



پذیرایی کردن و در اصل سرگرم کردن والدین فکر میکنم یکی از تجربه های خاصی است که کسانی که در خارج از کشور زندگی میکنند باهاش سروکار دارند!
فکرش را بکنید که پدرو مادری که شما همیشهء خدا بهشان وابسته بوده اید و همه جا را بهتر از شما میشناخته اند و برنامه ها و سرگرمیهای خوشان را داشته اند برای یک مدت به شما وابسته میشوند و این شما هستید که تصمیم میگیرید که چجور غذایی بخورند ( بواسطه رستورانهایی که انتخاب میکنید و سبک خریدو خورد و خوراکتان), کجا بروند ( محلهایی که شما تشخیص میدهید از قبیل موزه یا گالری یا خرید) و احیانآ چه برنامه روزانه ای را دنبال کنند ( صبحانه ساعت هشت صبح, نهار دو بعد از ظهر, پیاده روی عصر!) خلاصه اینکه یکجورهایی پدرو مادرتان میشوند مثل بچه های شما...
این چند روز که بابا اینجاست فرصتی است که باهم وقت بگذرانیم و برایم جالب است که چقدر سریع با سبک زندگی ما خودش را وفق داده ( باتوجه به اینکه سبک زندگی دانشجویی ما با سبک زندگی مان در ایران متفاوت است) و اینکه چقدر بودنش در خانه دلگرم کننده است...اینقدر که سعی میکنم بیشتر اوقات روز را با او بگذرانم و قسمتهای مورد علاقه ام در شهر را با او ببینم و نظرش را بشنوم ( که باتوجه به سیاستمداری بیش از حدش سخت است از نظر واقعیش سر دربیاوری) و از هر فرصتی برای گپ زدن با او استفاده میکنم و همهء اینها به این روزهای سرد آخر سال کلی رنگ داده...

۶ نظر:

Laleh گفت...

می فهمم! آمدن مامان بابای من هم تجربه جالبی بود! حالا دارم برای خاله ام برنامه ریزی می کنم!

Ng.A. گفت...

آخی.... حسابی خوش بگذرون...
و اینها هم که گفتی چقدر درسته و چقدر سخته و من که همیشه یه نگرانی تو دلم داشتم که یعنی بهشون خوش می گذره؟

آشپزباشی گفت...

غنیمت بدانید خانم جان. و البته که می‌دانید. خوش بگذرد این ساعات و روزها

roozmare negar (roozmare.blogfa.com) گفت...

etefaghan 3 hafte pish ke pedare man pisham bud man ham yek post kheili shabih be ini ke neveshtid neveshte budam. ehsasetun ro dark mikonam :)

پانته‌آ گفت...

آره جالبه! تجربهء بانمکيه که من متأسفانه ازش تا به حال بی‌بهره مونده‌ام...

نازنین گفت...

مامانی من هم حدوده 3 ماه پیشه من بود. هرچند که هیچی زبان نمیدنه ولی بزنم به تخته آنچنان برنامهء زندگی من رو مرتب کرد و همه چیز رو جفت و جور کرد که خدا میدونه. شاید فقط یک هفته احتیاج به کمک من داشت :-)

بايگانی وبلاگ