به سبک قصه های عامه پسند!
آقا اینهایی که توی ارکات آیدی مشترک باز میکنند و آلبوم عروسیشونو توی پروفایلشون میذارن ژانر اصلی محسوب میشن دیگه؟ اونوقت اونایی که با لباس رسمی همدیگرو بغل کردن میشن ژانر فرعی اینا؟
پانوشت مربوط: زیرگروه همهء اینها هم میشن اونایی که عکس آیکونشون مکش مرگ ما است و بعد عکس Hubby شونو تو پروفایلشون میگذارن ( لابد برای ترساندن مزاحمین احتمالی)!!
سهشنبه، آبان ۳۰
هومم
Gepostet von niosha 0 Kommentare
یکشنبه، آبان ۲۸
از دفتر خاطرات یک دانشجو
از دفتر خاطرات یک دانشجو
این برنامهء روتین آخر هفته ها از شست و شو و اتوی لباسها تا مرتب کردن اتاق و میز کار و کتاب و جزوه های خوانده و نخوانده یکجورایی مثل یک مراسم عبادی شده برای من که بهم خوردنش تمام هفته ام را خراب میکند...بهترین حالتش هم عصرهای سرد و مه آلود یکشنبه است که چند تا شمع خوش بو اینطرف و آنطرف روشن میکنم و بعد یک آهنگ ملایم که به حال و هوایم بخورد میگذارم و دست به کار میشوم: لباسها را به ترتیب رنگ و جنسشان توی ماشین میندازم...کمد ظرفها را مرتب میکنم...قفسهء یخچال را تمیز میکنم و لیست خریدهای هفتهء بعد را مینویسم...
بعد از این نوبت کمد لباسها است و سر آخر هم کتابخانه و میز کارم که از همه وقت گیر تر است...جزوه ها و کتابها را بر اساس روزهای هفته مرتب میکنم...کتابهای آلمانی یک طرف و فارسی ها یک طرف انگلیسی ها را هم روی میز کنار تختم میگذارم تا یادم نرود هر شب چند صفحه ای بخوانم...کتابهایی که باید به کتابخانه برگردانم روی میزکار روی هم میچینم و بعدش کیفم را خالی میکنم و تمام کاغذها ومغز خودکارهایی که درآمده و پوست آدامسهایی که طی هفته ته کیفم انبار شده را روانه سطل آشغال میکنم و بعدش با قلبی آران و ضمیری مطمئن برنامهء درسی هفتگی ام را با تقویم گوگل تنظیم میکنم و با یک کتاب یا مقالهء درسی روی تخت ولو میشوم...
پانوشت نامربوط : کریستینا را که یادتان میاید؟ جمعه پرزنتیشن داشتیم و دست حادثه ما را توی دوتا گروه مختلف قرار داد. من و همگروهیم بایست پیپر و پرزنتیشن گروه او را نقد میکردیم! پرزنتیشنشان با موضوع سیستم سیاسی اتریش نه تنها ضعیف و بی محتوا بود که شکل ارائه اش هم وحشتناک بود...موقع نقد هم من به این نکنه اشاره کردم و باعث شدم که نگاههای کینه توزانه اش تمام مدت کلاس رویم فیکس باشد...حالا که فکر میکنم میبینم که نه تنها در مورد شرایط سیاسی ایران که در مورد سیستم سیاسی کشور خودش هم اطلاعات زیادی ندارد!!!
Gepostet von niosha 0 Kommentare
پنجشنبه، آبان ۱۸
راهنمای احساس بدبختی!
راهنمای احساس بدبختی!
پاول واتسلاویک روانشناس و متخصص علوم ارتباطات یک کتابی داره که عنوانش هست:Ultra-Solutions: How to Fail Most Successfully یا راهنمای احساس بدبختی! واتسلاویک که حوزهء تخصصی اش روانکاوی خانواده بوده در فصلهای مختلف کتاب با لحنی طنز گونه به نکاتی اشاره میکند که در به وجود آمدن احساسات متفاوت در ما موثر هستند و بیش از همه تاکید میکند که این نگاه ما به دنیا و طرز تفکر ما است که باعث میشود ما احساس خوشبختی یا بدبختی کنیم: اینکه بطور مثال غصهءاز دست رفتن موقعیتی را میخوریم که در واقع برایمان مزیتی نداشته ویا حسرت رابطه ای را میخوریم که خودمان بهتر از هرکس دیگر به مضراتش واقفیم و...
امروز همینجور که تمام مدت اخم کرده بودم و حتی یک لبخند بیرنگ هم روی لبهایم نداشتم و تمام روزم به فکر کردن به همهء چیزهایی که باعث احساس بدبختی ام میشود و همهء آدمهایی که دوستشان ندارم گذشته بود یاد توصیه های واتسلاویک افتادم و ناخودآگاه خنده ام گرفت چون در واقع بطور اتوماتیک تمام دستوراتی که توی کتاب برای احساس بدبختی کردن نوشته شده بود را مو به مو رعایت کرده بودم!!!
پانوشت مرتبط: الان دیدم که یک بیماری وجود داره بنام افسردگی فصلی یا افسردگی زمستانی که بعلت کوتاه شدن روزها و افزایش ترشح ملاتونین بویژه در جوانان بوجود میاد.
از احساس پوچی,یاس و ناامیدی,اضطراب,تباهی,نفرت,اختلال در خواب,عدم تمایل به انجام کارهای روزانه و از دست دادن احساس شادمانی و نشاط از نشانه های این بیماری است.
دارو درمانی و روان درمانی دوراه متفاوت رفع افسردگی هستند.
انجمن روانپزشکی دانشگاه میلان برای جلوگیری از پیشرفت افسردگی فصلی راهکارهای زیر را توصیه میکند:
1.صبح حا زودتر از خواب بلند شوید و به پیاده روی بروید.انجام فعالیتهای ورزشی و بویژه پیاده روی در هوای آزاد و روشنایی روز سهم بسزایی در کاهش افسردگی دارد.
2.خود را در اتاق تاریک و بسته حبس نکنید.هرچه بیشتر در معرض تابش نور خورشید قرار بگیرید زودتر از علائم افسردگی فصلی خلاص میشوید.
3.از گرفتن رژیمهای کاهش وزن که بدون قواعد علمی است خودداری کنید.برای رهایی از اختلالات خلق و خوی تا میتوانید از سبزی و میوه استفاده کنید و به میزان ویتامین گروه بی که در گوشت قرمز,جگر,تخم مرغ,غلات,دانه های خوراکی و ماهی یافت میشود در رژیم غذایی تان بیافزائید.
4.مصرف قهوه و شکر را در روز کاهش دهید.شکر از تاثیر ویتامین گروه بی در بدن میکاهد و علائم افسردگی را شدت میبخشد.
5.کمبود آهن,امگا3 اسید سولفوریک نیز تاثیر مستقیمی با بروز علائم افسردگی دارد,پس هرچه بیشتر از گذشته به رژیم غذایی تان اهمیت دهید.
6.از پیله تنهایی که دور خودتان کشیده اید خارج شوید و با دوستان خود صحبت کنید و برای تغییر حال عمومی تان بیشتر از روزهای گذشته در اجتماع بچرخید!
Gepostet von niosha 0 Kommentare
سهشنبه، آبان ۱۶
این تحصیلکرده های عامی!!
لینکدونی: یک ملیون آدم شهر منهای یکی
این تحصیلکرده های عامی!!
کریستینا همگروهی آلمانیم میپرسد راستی وضعیت آزادی زنها توی ایران چطور است؟ یعنی توی ایران باید روسری هم سرت کنی؟ میگویم بنظر من معنی آزادی فراتر از پوشیدن یا نپوشیدن روسری است! میگوید یعنی زنها حق تحصیل دارند؟ یا مثل افغانستان زمان طالبان است؟!!!
قیافهء من در موقع شنیدن این حرفهایش دیدنی بود...آنهم بعد از اینکه نیم ساعت تمام در مورد دانشگاه محل تحصیلم در ایران صحبت کرده بودیم!
ترم قبل هم یکی از همگروهی هایم معتقد بود که توی ایران مردم آب لوله کشی ندارند و خیابان آسفالت و خط کشی شده هم وجود ندارد و همهء اطلاعاتش هم بر پایهء کتابی بود که دستکم پنجاه سال قدمت داشت...
این جور موقع ها حسابی لجم میگیرد...بخاطر اینکه این آدمها دانشجو و تحصیل کرده هستند و میتوانند در مورد موضوعات مختلف مطالعه کنند ولی با اینهمه اطلاعاتشان در مورد کشورهای غیر اروپایی و بویژه کشورهای آفریقایی و خاورمیانه با مردم عامی بیسواد تفاوت چندانی ندارد...نکتهء منفیش این است که بعدها این آدمها میشوند مرجع آدمهای دوروبرشان و همین دیدگاههای سطحی و عامی را در سطح جامعه ترویج میدهند...
Gepostet von niosha 0 Kommentare
یکشنبه، آبان ۱۴
یکشنبه با رادیو
یکشنبه با رادیو
نمیدونم ایراد از حال و هوای غروب یکشنبه هاست یا برنامه های رادیوهای آنلاین که با هیچکدوم از آهنگهاشون حال نمیکنم...یکی درمیون صفحه های رادیو ایرانیان و رادیو زمانه و رادیو فردا رو باز میکنم و میبندم دریغ از یک برنامهء مفرح سرگرم کننده...از تنبلی هنوز ریل پلیر رو هم اینستال نکردم که بتونم شبکه دو رادیو بی بی سی رو گوش کنم:(
پینوشت بی ربط: آرش عاشوری نیا بعضی موقع ها تیکه هایی میندازه که از عکسهاش هم بهتره مثل همین جملهء تاریخی که در مورد یوم الله سیزده آبان گفته:
گاهی چندتا دیوانه از یه دیوار بالا میرن،
اما چند میلیون عاقل هم نمیتونن اونها رو پایین بیارن
کم کم اون بالا میشه دیوونه خونه!!
Gepostet von niosha 0 Kommentare
پنجشنبه، آبان ۱۱
اولین برف!
اولین برف!
توی هوای سردو برفی امروز هیچ چیز بهتر از تعطیلی دوتا کلاس بعد از ظهر نمیتونست حالمو خوب کنه!!!
سی دی خیلی دور خیلی نزدیک که کادوی دوست جونم از زمستون پارسال است رو توی ضبط گذاشته ام و با یک لیوان شیر گرم و جزوه های درسی صفا میکنم:)
پانوشت: نگار جونم ببخشید که نوشتن سفرنامه تهران به تعویق افتاد...در اولین فرصت بقیه اشو مینویسم!
پانوشت دوم: داشتم میگشتم ببینم لینکی از آهنگهای آلبوم روز روزگاری روی نت پیدا میکنم که رسیدم به یک وبلاگ باحال که کلی آهنگ بخصوص سنتی و موزیکهای متن قشنگ رو برای دانلود گذاشته و حیفم اومد با شما شریکش نشم...یه بدیش البته اینه که لیست نداره و آدم نمیدونه چه آهنگهایی رو داره اما اگر یک کم وقت بگذارید و آرشیوش رو زیر و رو کنید به نتایج جالبی میرسید :)
آلبوم ماه کلی از محمدرضا علیقلی رو هم اینجا داره!
Gepostet von niosha 0 Kommentare
دوشنبه، آبان ۱
تابستان خودرا
تابستان خودرا...
داشتم کاست صیاد علیرضا افتخاری( که دستاورد دیدار با علی قدیمی عزیز است) را گوش میکردم و به لطف تقویم گوگل برنامهء هفتگی و روزانه ام را دوره میکردم که به این نتیجه رسیدم با اینهمه کاری که من توی این دو سه ساعته بین دو تا کلاس امروز باید انجام بدهم وبلاگ نوشتن لذت بخش ترین و کم دردسر ترینشان است بهمین دلیل تصمیم گرفتم با سه هفته تاخیر بالاخره انشای تابستان خود را چگونه گذراندید امسال را بنویسم...
یک نکتهء مشترک تمام مسافرتهای ایران و البته بزرگترین تفاوت آن با مسافرت به دیگر کشورها این است که دستکم بعنوان دختر یک خانوادهء ایرانی برای سفرت هیچگونه برنامه ریزی نمیتوانی انجام بدهی...
برای هر سفر دیگری آدم برنامه میریزد که این جا را ببیند و آنجا را و وقتش را با این یا آن بگذراند اما هرگونه برنامه ریزی و نقشه کشیدن از همان لحظهء اول ورود به ایران محکوم به شکست است...علتها هم کاملآ متفاوت است: یا آدمی که برای دیدنش سراز پا نمیشناخته ای در این بین به آدم دیگری تبدیل شده ( که البته در جامعه ای به بی ثباتی و متغییری جامعهء امروز ایران امر بعیدی نیست)...یا جایی را که برای دیدنش نقشه کشیده ای در این بین خراب شده یا بسته شده یا تغییر کاربری داده شده ( انواع و اقسام کافی شاپهایی که به بوتیک تبدیل شده اند و مراکز فرهنگی که بسته شده اند و...)...و یا اگر آدم های مورد علاقه ات در این بین تغییر شخصیت و ماهیت نداده باشند و سقف محل مورد علاقه هم همچنان در جای خودش قرار داشته باشد آنوقت است که تازه پدرو مادر گرامی وظیفهء تربیتی شان یادشان میاید و فراموش میکنند که تو دیگر دختربچهء بی دست و پای سالهای دور نیستی...این ماجرا در سالهای گذشته به اندازه ای تکرار شده که دستکم در دوسال گذشته من هیچ برنامه ریزی دقیقی برای گذران اوقاتم در ایران انجام نمیدهم و به این ترتیب به اعصاب خودم و اطرافیانم خدمت میکنم...
اما سفر به ایران دستکم برای من همواره لذتبخش و خاطره انگیز بوده است و این نه بدلیل آنکه من خدای نکرده دچار خود آزاری و دگر آزاری هستم و یا زندگی در شرایطی که اختیارم بدست خودم است و به اصطلاح آقابالاسر ندارم را دوست ندارم بلکه به این دلیل ساده که اولآ قدر استقلالی که در زندگی کوچک دانشجویی ام دارم را بیشتر میفهمم و ثانیآ تواناییهایم را در برخورد با عقاید متفاوت و به اصطلاح لایف استایل متفاوت از سبک زندگیم به بوتهء آزمایش میگذارم...
از این گذشته به لطف آدمهای جالب و دوستان عزیزی که در این سفرها به شمارشان هم اضافه شده خاطرات و تجارب مربوط به سفرهایم به ایران در شمار شیرین ترین و زیباترین یادگارهایم هستند...
ادامه دارد...
Gepostet von niosha 0 Kommentare
یکشنبه، مهر ۳۰
روایت فتح
روایت فتح
تصادفی گذارم به این ویدیوهای برنامهء روایت فتح روی صفحهء افتاد...دیدنشان حس عصرهای دلگیر جمعه ها را زنده کرد و حال و هوای تلخ دوران جنگ را...کافی است دیالوگهای اش را با وضعیت امروز کشور مقایسه کنید تا ببینید که طی بیست و چند سال گذشته چه تغییر غریبی در جهان بینی و تفکر جامعهء ایرانی اتفاق افتاده!
پینوشت: سایه نوشته که روایت فتح پنج شنبه ها پخش میشده...راستش رو بخواهید من یادم نیست روزش رو فقط میدونم که صدای نریشن و تصاویر خاک گرفته اش من را یاد حس دلگیر عصر روزهای جمعه میندازه و شیشه های چسب خورده و صفهای شیر و کتهای سبز لجنی مدل آمریکایی و یه عالمه رنگ خاکستری که انگار همهء اون روزها رو پوشونده بود...
Gepostet von niosha 0 Kommentare
مهرآباد از نگاهی دیگر
مهرآباد از نگاهی دیگر
...فرودگاه امروزی، معروف بهترمینال 1، در چه سالی ساخته شد؟ معمار آن چه كسی بود؟ هیچ كس نمیداند...این ترمینال را، بین سالهای 1333 و 1337 ساختهاند. دقت تاریخی از این بیشتر میخواهید؟ نه والله. مملكتی كه هفت هشت هزار سال تاریخ دارد كه برای چهار پنچ سال ناچیز، خون خودش را خراب نمیكند. میكند؟ خدا وكیلی؟ میكند؟
...وقتی بهتهران مراجعت كردم، تهران و تهرانی عوض شده بودند. و فرودگاه مهرآباد هم، دیگر فقط فرودگاه نبود. تهرانی در آن دوران تفریحی نداشت و فرودگاه مهرآباد شده بود محل تفریح و مخصوصاً محل چشم چرانی بچه بورژواهای ندید بدید تهرانی. پروازها، مثل امروز شبها انجام میشد. جماعت، شبها بهفرودگاه مهرآباد میرفتند و در مرحلهی اول، توی رستوران آن كه مشرف بهباند بود، شامی میزدند و نشست هواپیماها را نگاه میكردند. پیاده شدن مهمانداران و دید زدن آنها، برایشان كلی حض بهینه داشت...
... ده سالی، در ایران نبودم. وقتی مراجعت كردم، تهران عوض شده بود. تهرانی را كه من ترك كردم، حد شمالاش ورزشگاه امجدیه بود (شهید كشوری امروزی) و یك روزی بعد از مراجعتام بهایران، توی همین خیابان سهروردی و میدان 7 تیر گم شدم. خیابان كریمخان وجود نداشت و یك روز، من در آن سرگردان شدم. همانطور كه امروز در نیایش و اطراف شهرك المپیك گم میشوم. من، من كه این شهر را خوب میشناسم و دایم آن را عكاسی میكنم و در بارهاش مطلب مینویسم!...
نوشته و عکسهای کامران عدل از مهرآباد قدیم با ادبیات خاص آن دوره حس و حال عجیبی دارد...
لینک از طریق حسن سربخشیان
Gepostet von niosha 0 Kommentare
پنجشنبه، مهر ۲۷
ماندن یا رفتن!
ماندن یا رفتن!
خانوادهء آرش سالها پیش به دلایل سیاسی ایران را ترک کرده اند و به اتریش مهاجرت کرده اند...دوری از فامیل و اقوام که در طول این سالها تنها توسط نامه و تلفن و نوارهای ویدیویی باهم در ارتباط بوده اند و دلتنگی ناشی از این جدایی باعث میشه که افراد فامیل یک ملاقات دسته جمعی در مکه را ترتیب بدهند...
این خلاصهء فیلم نیمه مستند یک ساعت و نیمه خانواده در تبعید است که آرش جوان مهاجر ایرانی با حضور خانواده اش ساخته است و این روزها روی پردهء سینماهای اروپا در حال اکران است.
تبعید,خانواده,هویت,وطن,سنتها و ریشه ها مضمون اصلی فیلم را تشکیل میدهند. خود آرش در توضیحاتش در مورد فیلم میگوید که وقتی من به اتریش وارد شدم تنها نه سال داشتم و تبعید برایم تنها یک کلمه بود...سالها باید میگذشت تا من به معنای واقعی این کلمه پی میبردم و این سوال را باخودم مطرح میکردم که آیا صرف زندگی کردن در یک کشور دیگر موجب میشود که من دیگر ایرانی نباشم؟
وازاین زمان بود که من سعی کردم به خانواده ام نزدیکتر شوم و بیشتر و بیشتر در مورد خودم وفرهنگ و مردمان کشوری که پشت سر گذاشته بودم بیاموزم...
فیلم خانواده در تبعید پر از صحنه های آشنا است...صحنه هایی که گاه اشک به چشم میاورد و گاه لبخند روی لبها مینشاند...ترس و اضطراب پدرخانواده که سالهایی از عمرش را بخاطر خواندن کتابهای ممنوعه در زندان گذرانده...دلتنگی مادر خانواده از دوری خانواده اش...رفتار خالهء بزرگ که به آمریکا مهاجرت کرده و سرنوشت خانواده اش را به سوپ اپراهای آمریکایی تشبیه میکند...بحث و گفتگوهای دختر خانواده که تربیتی اروپایی دارد با زنان سالمند فامیل که سرگرمی عمده شان خواندن قرآن و ادعیه است پر از نشانه های آشناست برای مردمی که سالهاست یا با سختی ها و مشقات زندگی در تبعید,تفاوتهای فرهنگی و شکاف نسلها دست و پنجه نرم میکنند و یادر طی سالها شاهد جدایی و دوری عزیزانشان بوده اند...
فیلم خانواده در تبعید اگرچه بازگو کنندهء سختی ها و مشقات زندگی ایرانیان در تبعید است اما چاشنی طنز فیلم باعث میشود که در ردیف فیلمهای سیاه قرار نگیرد و بقول خودآرش نگاه طنز آلود همان چاره ای است که خانواده اش در سالهای تبعید برای تحمل سختی ها برگزیده اند!
Gepostet von niosha 0 Kommentare