سورپرایز
این موزیک لانچ یاهو مسنجر هم بعضی وقتا آدم رو خوب سورپریز میکنه اون از Michael learn to rock دیروز که بعد از صد سال یاد ایام قدیم را زنده کرد و اینهم از اکسیوم آف چویس که امروزکلی دلمان را شاد کرد...
پانوشت اول: توی ایستگاههای رادیوی مسنجرتون موزیک ملل و بعدش هم خاورمیانه را انتخاب کنید و حالش رو ببرید:)
پانوشت دوم:البته اشکال من به این رادیوی یاهو مسنجر همچنان باقی است که هرقدر هم که به بریتنی اسپیرز و شان پاول دایرهء خط دار میدی بازهم ده تا آهنگ یکبارازاین آهنگهای نفرت انگیزشون پخش میکنه!!!
پانوشت سوم: یه ذره سرم شلوغه ولی خوب همین طرفام...
دوشنبه، فروردین ۲۰
سورپرایز
Gepostet von niosha 0 Kommentare
Labels: زندگی
شنبه، فروردین ۴
وایسا دنیا
تا اطلاع ثانوی من فقط وایسا دنیای رضا صادقیم میاد و بس...
Gepostet von niosha 0 Kommentare
Labels: موسیقی
سهشنبه، اسفند ۲۹
بهاریهء یک جهان سومی
بهاریهء یک جهان سومی
میگویم دپ نوروزی زده ام...دوست فلیکری ام* توی مسنجر مینویسد اینها همه اش تلقین است و روحیهء آدم دست خودش است...منهم برای اینکه نظریه اش را امتحان کنم از دیروز اصلآ اصلآ به این فکر نمیکنم که پنجمین عید بدون چهارشنبه سوری و هفت سین و عیدی و عید دیدنی و دور از پدرو مادرم را سپری میکنم...صبح ساعت هشت کلاس داشتم و تا هفت و هشت شب هم سر کلاس خواهم بود...بعدش با جمع دوستان ایرانی توی رستوران ایرانی جمع میشویم و گل میگیم و گل میشنویم و مثل شوهای نوروزی صادره از لس آنجلس از برگشتن به ایران جشن گرفتن در میهن پاک آریایی میگوییم و سعی میکنیم اصلآ اصلآ به این فکر نکنیم که سال به سال داره امید بازگشت ما به میهن آریایی اسلامی کمتر و کمتر میشه...در ادامهء این ماجراها تازه آخر هفته هم میریم یه جشن نوروزی دیگه و با هم میخوریم و مینوشیم و میرقصیم و سعی میکنیم اصلآ اصلآ به این فکر نکنیم که مهلت قطعنامهء بعدی شورای امنیت چند هفته دیگه سر میاد و گرهء طناب دور گردن گربه ای که زادگاه محبوب همگی مان است تنگ تر و تنگ تر میشه...
نه من اصلآ اصلآ دپ نوروزی نزده ام و کاملآ هم خوشبین و امیدوارم...ممکنه حتی یه گلدون سنبل هم بخرم و بذارم روی میزم تا اتاقم بوی بهار بگیره و حافظ رو هم دستم میگیرم و برای سال جدید فال میگیرم و باور میکنم که اوضاع بهتر از این میشه و تحریمها هیچ اثری نخواهند داشت و جنگی در کار نخواهد بود و سال پر از شادی و موفقیتی در انتظار همه مان خواهد بود...
*این دوستان فلیکری و وبلاگی و اینها هم در قالب همان جبر جغرافیایی جهان سومی مان میگنجد که خودمان و هرکه دوست داریم و دوستمان دارد در گوشه وکنار دنیا پخش و پلا شده ایم..
Gepostet von niosha 0 Kommentare
Labels: جبر جغرافیایی
دوشنبه، اسفند ۲۱
معجزهء نوشتن
معجزهء نوشتن
وقتی استرس کاری و درسی ام زیاد میشود...وقتی احساساتی میشوم...وقتی دلتنگ میشوم...وقتی خوابهایم آشفته میشوند فقط نوشتن است که آرامشم را به من برمیگرداند...تند و تند کاغذها را سیاه میکنم....از نگرانیهایم مینویسم, از آرزوهایم, از آدمها از مکانها...کلمات همینطوری از نوک انگشتهایم سر میخورند روی کاغذ و من آرام میشوم...افکارم منظم میشود و تمرکز از دست رفته ام را باز می یابم...بعد از سالها باز منظم مینویسم, برنامه های روزانه ام را توی تقویم کیفی ام و افکار و احساساتم را توی دفترچهء شطرنجی که ته قفسهء کتابها جا گرفته...آرامش این روزها را مدیون دقایق واپسین شب هستم که با فنجانی چای به رازونیازبا دفترچه ام مینشینم...
Gepostet von niosha 0 Kommentare
Labels: زندگی
دوشنبه، اسفند ۱۴
پرست
پرستو
تمام مدت تصاویر اون شب جلوی چشمم است که باهم جلوی سید مهدی آش خوردیم و بعد رفتیم جمشیدیه توی اون مه معرکه پیاده روی...هی عکسهای خودم و تو و زهرا رو نگاه میکنم با پس زمینهء جمشیدیهء مه آلود و برفی...انگار هزارسال گذشته از دوهفته پیش...هی خبرهارو دوره میکنم و اشکهام سرازیر میشن...
Gepostet von niosha 0 Kommentare
Labels: جبر جغرافیایی
پنجشنبه، اسفند ۱۰
جبرجغرافیایی
جبرجغرافیایی
این جناب محسن نامجو که با دوست جونم آهنگاشو تو پیاده رویهامون توی توچال گوش میکردیم یه آهنگی داره که وصف الحال همین الان منه مخصوصآ این مصرعی که میگه:
ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟
کی با ما راه میایی, جون مادرت؟
Gepostet von niosha 0 Kommentare
Labels: موسیقی
شنبه، اسفند ۵
Gepostet von niosha 0 Kommentare
Labels: وبلاگ
سهشنبه، اسفند ۱
سف
سفر
روزها همینطور مثل برق و باد میگذرند...چه مهمان سه هفته ای باشی چه سه ماهه! یک شب همینطور بی هوا چشمت میفتد به تاریخ بلیطت که قاطی بقیهء کاغذها ته کیفت گذاشته ای و میبینی که این سفر هم تمام شد...
سفر به ایران سندرم عجیبی است یکجور مازوخیسم خودخواسته یا حتی عاشقی دیوانه وار است...در تمامی هفته های پیش از سفر هیجان عجیبی را زیر پوستت حس میکنی...از آن حسهای نابی که مال بچگی است...مال آنوقتهایی که از ذوق سفر سالانه مدرسه شب را تا صبح بیدار میماندیم و شبهای عید که به ذوق لباس های نو چشم هم نمیگذاشتیم...
بعد روز سفر است که هر قدر هم که از قبل برنامه ریزی کرده باشی بازهم تمام روزت به بدو بدو میگذرد...
و بعد تنها تویی که توی هواپیما مینشینی و دعا دعا میکنی که کسی کنار دستت نشیند و سر صحبت را باز نکند چون این لحظات رسیدن را میخواهی در خلوت خودت جشن بگیری...تنهای تنها...حس آن لحظه ای که آسمان تهران را میبینی با هیچ حس دیگری قابل مقایسه نیست...پرندهء مهاجری هستی که به آشیانهء مانوسش بازگشته...
اولین شبی که باز هم توی تخت خودت و اتاق خودت میخوابی...حس امن در خانه بودن و میان عزیزان بودن...
روزهای دیدار با دوستان و آشنایان...آدمهایی با گذشته و زبان مشترک...آدمهایی که میشود باهاشان ساعتها گپ زد و از هر دری گفت...لحظات نابی که توی چشمهایی که دوستشان داری خیره میشوی و کلمات جاری میشوند...
بعد دلت میخواهد این روزها همینطوری کش بیاید و تمام نشود...دلت میخواهد یک نیروی فرازمینی زمان را ساکن نگه دارد تا تو لذت این روزها و ساعتهای وصال را بیشتر و بیشتر بچشی...
اما باز هم همانشب کذایی میرسد...همان شبی که در سکوت روی تختت دراز میکشی و لحظه لحظهء این روزها را مزه مزه میکنی...با مرور خاطره ها جابجا اشک در چشمانت حلقه میزند و گاهی لبخندی بر لبانت نقش میبندد...مثل عاشقی ایست این سفر...تلخی و شیرینی, فراز و نشیب, وصال و فراق را باهم دارد....
پی نوشت: همیشه این دپرشن بعد از برگشتن گریبانگیرما میشد این بار هنوز برنگشته علائمش را نشان میدهد :(
Gepostet von niosha 0 Kommentare
Labels: جبر جغرافیایی
دوشنبه، بهمن ۲۳
تب
تب
انگار تب اینجا هم دست از سرم بر نمیدارد...غروب که میشود میاید و داغم میکند...همه تنم از تب و درد میسوزد...سرم را زیر پتو میبرم و به تاریکی خیره میشوم و درد همینطور مثل روح سرگردان در تنم میچرخد, از شقیقهء چپ شروع میشود و وجب به وجب بدنم را میپیماید , قفسهء سینه ام را میفشارد...دستهایم از درد بیحس میشود...کمرم دو تکه میشود تادرد به نوک انگشتهای پا برسد و باز از نو...اینقدر به تاریکی خیره میشوم تا خواب بر تب و درد غلبه کند...
Gepostet von niosha 0 Kommentare
Labels: زندگی
دوشنبه، بهمن ۱۶
آرامش در حضور دیگران
برای دوستی که غیبت یکهفته ای ام نگرانش کرده بود!
آرامش در حضور دیگران
هفتهء پیش توی شبهای طولانی تب آلود و روزهای کوتاه پرمشغله آخرین امتحانم را هم دادم و بعد بالاخره تصمیمم را عملی کردم و چمدانم را عصر روز جمعه بستم و صبح شنبه تهران بودم!
از شنبه تا امروز هم کارم شده ولو شدن زیر آفتاب که اینروزها از پنجره های قدی توی اتاق میفتد و عصرها هم با دوستی جیم میشویم...دیشب زیر باران شدید در حالیکه چتر را تا زیر چانه مان پائین آورده بودیم و حتی جلوی پایمان را هم نمیدیدیم خودمان را رساندیم به همان اولین کافهء توچال و رفتیم نشستیم جلوی بخاری هیزمی و یکی یک لیوان چای گرفتیم دستمان و حرفهای دخترانه زدیم...از آن جنس حرفهایی که فقط به یک دوست چندساله میشود زد...
دوساعتی که نشستیم زنگ زدند گفتند مهمان آمده شما نمیایید؟ قصد بازگشت کردیم اما باران بند آمده بود و بوی درختهای کاج و منظرهء تهران که از بالا میدرخشید وسوسه مان کرد و ما همینجور تیغ جاده را گرفتیم و تا ایستگاه دو رفتیم و آن بالا سیب زمینی سرخ کرده سفارش دادیم و باز گپ زدیم تا وقتی که زنگ زدند و گفتند میهمانها دارند میروند شما نمیائید؟
از لابلای سطرها معلوم است که آرامش دارم و دوروبرم پر از آدمهای دوست داشتنی است؟
Gepostet von niosha 0 Kommentare
Labels: زندگی