سه‌شنبه، اسفند ۱۴

جشن هسته ای


ویتالی چرکوف رئیس دوره ای شورای امنیت و نمایندهء روسیه در این شورا میگوید که در جلسهء امروز, اعضا پس از بحث فراوان سرانجام تصمیم گرفتند که به نمایندهء ایران اجازه بدهند که پیش از رای گیری بر سر قطعنامهء جدید در جلسهء شورای امنیت حضور پیدا کرده و در مورد دیدگاه ایران صحبت کند اما به گفتهء چرکوف صحبتهای نمایندهء ایران در نهایت انتظارات اعضای شورا را برآورده نکرده است...گویا نمایندهء ایران در شورای امنیت هم به اندازهء سیاستمدارانی که در تهران پیروزی هسته ای بهم تبریک میگویند از قافله عقب است!
اگر به مسائل هسته ای! علاقمند هستید میتونید با مراجعه به سایت شورای امنیت در قسمت پادکست قسمتهایی از مذاکرات شورا را ببینید, مصاحبه با اعضای شورا پس از تصمیم گیری در مورد قطعنامهء جدید شورای امنیت در مورد برنامهء اتمی ایران هم در این قسمت قرار دارد...مصاحبه با ویتالی چرکوف که قسمتهایی از صحبتهایش را ذکر کردم و همچینین صحبتهای نمایندهء سوریه در دفاع از برنامهء اتمی ایران و حمله به اسرائیل و انتقاد از سیاست دوگانه شورا در زمینهء قرارداد منع گسترش سلاحهای اتمی از جالبترین پادکستهای امروز هستند!

پ.ن:همهء ویدئو ها یک طرف و مصاحبهء زلمای خلیل زاد و فارسی حرف زدنش با یکی از خبرنگاران فارسی زبان یک طرف!

شنبه، اسفند ۴

تعطیلات زمستانی



تعطیلات زمستانی

تعطیلات فوریه داره به آخراش نزدیک میشه و من امسال برای اولین بار تمام مدت تعطیلات رو وین موندم و به کارها و درسای عقب مونده ام رسیده ام!!
ّبرای منی که عاشق سفر هستم و کمتر یکجا بند میشم عجیبه که توی شش ماه گذشته یکجا ساکن بوده ام اما حس میکنم برای اینکه تلاشهای این سالهام نتیجه بده بایست چندوقتی آروم باشم و رو برنامه هام تمرکز کنم...

این چند وقتی که وبلاگ نمینوشتم افتاده بودم رو دور کتابخوندن برای اینکه کتابها رو هم باهم قاطی نکنم یکدونه فارسی میخوندم یکی آلمانی و سومی هم انگلیسی...انگلیسه درمورد جان بلوشی هنرپیشهء جوانمرگ آمریکایی است که در سی و سه سالگی براثر اوردوز جان به جان آفرین تقدیم کرد! نکتهء جالب در مورد کتاب در حقیقت نویسنده اش یعنی باب وودوارد روزنامه نگار معروف واشنگتن پست است که ماجرای واتر گیت را رو کرد و معمولآ بخاطر نوشته های سیاسی اش شهرت دارد و با این کتاب وجه دیگهء تواناییهای روزنامه نگارانه اش را رو میکند...

کتاب آلمانیه که همین دیروز تموم شد ترجمه یکی از کتابهای جناب دوباتن بود که این جناب خیلی بهشون ارادت دارن...اسم کتاب هست Romantic Movement و فکر میکنم جزو کتابهای کمتر شناخته شدهء دوباتن باشه...با اینکه روی جلد نوشته که کتاب درمورد سکس و خرید و رمانهای عاشقانه است اما من فکر میکنم این بیشتر برای تبلیغ است و در واقع نویسنده با استفاده از تعریف داستان زندگی آلیس قهرمان داستان و ماجراهاش با مادر خودخواه و دوست پسر جدیدش به این میپردازه که روابط انسانی و نه صرفآ روابط زن و مرد چطور شکل میگیرد, چطور آدمها در گذر از روابط مختلف فرم میگیرند و در نهایت چه اتفاقی میفته که ما تصمیم میگیریم از یک رابطه ای گذر کنیم! نکتهء جذاب کتاب که تصور میکنم سبک شخصی دوباتن باشد این است که موقع خواندن کتاب احساس میکنی طرف صحبت یک سخنگوی خوش مشرب و بسیار بامطالعه و خوشفکر هستی که ضمن صحبت دربارهء موضوعات کاملآ معمولی مفاهیم عمیق فلسفی را توضیح میده و با مثالهای مختلف از تاریخ و ادبیات و سیاست دید تازه ای از مفاهیم ساده و پیش پا افتاده به تو منتقل میکند...یک قسمت جالب در اواخر کتاب بطور خاص توی ذهن من حک شده و اونهم زمانی است که آلیس و دوست پسرش توی یک میهمانی دو طرف میز نشسته اند و در یک آن آلیس احساس میکند که این آدمی که آنطرف میز نشسته و داره در مورد فلان سفرش به فلان کشور آفریقایی حرف میزند برایش معمولی است! سبک دوباتن در تشریح این صحنه خیلی ملموس بود و فکر میکنم هرکسی که ماجرای عاشقانه ای را پشت سر گذاشته باشد و بعدها از دید آدمی که دیگر عاشق نیست به معشوق آنزمانش نگاه کند این حس را خوب میفهمد حس معمولی دیدن آدمی که یک روزی برای آدم خاص بوده!

کتاب فارسیه هم در مورد اقتصاد خرد است که از کتابخانهء این جناب کش رفته ام و همچنان از درکش عاجزم اما به محض اینکه یک کم سر درآوردم همینجا درموردش مینویسم;)

دوشنبه، دی ۱۷

سال نو!

سال نو!

همینجوری داشتم برای خودم مشق مینوشتم و یواشکی به وبلاگها ناخنک میزدم از اونطرف لیوان شیر داغمو مزه مزه میکردم که دلم برای وبلاگ نوشتن تنگ شد! برای نوشتن از دلخوشیهای کوچیکم و ثبت کردن این تعطیلاتی که امسال برای پنجمین سال پیاپی جای تعطیلات عید رو برام گرفته و حالا اصلآ از این جابجایی ناراحت نیستم که خوش خوشانم هم هست از این دوهفتهء ساکت و آرومی که بعد از سرسام کاری و درسی ترم پائیزی گذروندم...بازم وقت پیدا کردم برای اینکه اتاقمو که مثل یه انبار بهم ریخته شده بود مرتب و منظم کنم...تا نصف شب کتاب بخونمو آهنگهای مورد علاقه مو گوش کنم و از اونطرف تا لنگ ظهر بخوابم بدون ترس از اینکه به کلاسم نرسم!!!با دوستام چت کردم...مهمونی کریسمس و سال نو گرفتم با کلی کادوی هیجان انگیز...کلی از دوستام برای تعطیلات اینجا بودن و اونیکی قلم هم بعد از چندین ماه برگشته بود و منهم از دیدن همهء اونها لذت بردم و از بودن باهاشون انرژی گرفتم...
الان هم اگرچه میدونم یک ماه پرکار و استرس پیش رو دارم اما حالم خوبه و ته دلم آروم آرومه از بودن همه اونایی که دوستم دارن ومن دوستشون دارم...

چهارشنبه، آذر ۲۱

مبارزه با دیکتاتوری والدین

مبارزه با دیکتاتوری والدین

این نوشته بقدری تاثیر گذار بود که نتوانستم بر وسوسهء گذاشتنش در صفحه ام غلبه کنم:

قضیه از گیر دادن به نوع موسیقی و لباس وانتخاب دوستان گذشته است. ممیزی والدین تنها نمایش کوچک و سطحی از اعمال قدرت نامشروع آنهاست.بیشترین دردسر اتفاقاً از جایی آغاز می‌شود که آنها چشم‌هایشان را ریز می‌کنند ، به گریه می‌افتند ، قلبشان درد می‌گیرد و محبت‌هایشان را در دوران طفولیت یادآوری می‌کنند. همان لحظه‌ای که مجبورید میان انتخاب آنچه خود از راه زندگی‌تان انتخاب کرده‌اید و التماس "خیرخواهانه" آنها یکی را انتخاب کنید. زمانی که چیزی درونتان می‌گوید اگر به آنها پشت کنید بسیار بی‌رحم‌اید و اگر به خودتان پشت کنیدخیانت‌کار.
مشاجره دائم ابتدای وضعیت بغرنجی‌است که به آن دچار شده‌اید و غم و اضطراب و سرگشتگی ثمرات بعدی که به نوبت از راه می‌رسند.
در این وضع است که مبارزه باید آغاز شود.شما به یک راهنمای چریکی نیاز دارید. فیلم ماتریکس را لابد دیده‌اید. مورفیوس دو قرص قرمز و آبی را به نیو نشان می‌دهد و می‌گوید:" اگر قرص آبی رو بخوری در رختخوابت از خواب می‌پری و همه چیز را فراموش می‌کنی ....اما اگر قرص قرمز را انتخاب کنی در سرزمین عجایب موندگار می‌شی ومن بهت نشون که این لونه خرگوش چقدر عمیقه..."

اگه می‌خواهید قرص آبی رو بخورید علامت ضربدر بالای صفحه را کلیک کنید و آن را ببندید.
اما اگه تصمیم به خوردن قرص قرمز گرفتید و از انتخابتان مطمئن هستید... ادامه مطلب را بخوانید:

۱. اخلاقیات: چه کسی حق دارد؟


اگر به جبران زحمات والدین بر زندگی خود پشت می‌کنید ، هیچ گاه فرصت تحقق "خود" تان را نخواهید داشت. تحقق و کشف و ظهور همان موجود ویژه‌ای‌ که بخاطرش به دنیا آمده‌اید. تنها چیزی که حضور شما را میان 6 میلیارد انسان زنده زمین توضیح می‌دهد.اگر قصد ندارید به زامبی تبدیل شوید ،‌به یک مرده رونده ، در مورد توجه کردن به احساسات رقیق والدین با احتیاط برخورد کنید.
اگر درگیری منطقی یا اخلاقی دارید خیالتان را راحت کنم که " زحمات " آنها نمی‌تواند یوغ اسارت باشد.
آنها شما را به دنیا آورده‌اند. بزرگتر کردن شما ، جلوگیری از بیماری یا مرگتان بی‌تردید وظیفه‌شان بوده است. وظیفه انسانی که باید در برابر موجود زنده‌ای ،که باعث وروردش به این جهان پر هیاهو شده‌اند، تکمیل می‌کردند. نگهداری از فرزند میان وحوش هم رایج است. بنابراین حتی اگر این نتیجه کمی خشن به نظر می‌رسد ارزش فکر کردن دارد.


موضع‌گیری منفعلانه در برابر یادآوری "زحمات و مصائب پدر یا مادر بودن" هیچ توجیه اخلاقی ندارد.
اگر خیلی به اخلاقیات معتقدید یادآوری می‌کنم ،شما با قرار دادن "خود"تان در معرض زوال و فراموشی چندان آدم اخلاقی محسوب نخواهید شد.
اگر این نظرات به نظرتان بی‌رحمانه می‌رسد، پس چاره‌ای ندارید جز این‌که بی‌رحم باشید.


۲. سلاح اول: پول

گفته بوبن حقیقت دارد. نباید ستیزه کرد. پس به جای تکرار فیلم‌نامه تکراری شبانه‌ که با صدای کوبیده شدن درها به پایان می‌رسد کمی عمیق‌تر نگاه کنید و ببینید چطور می‌شود از این وضعیت رها شد.
حقیقت غیرقابل انکاری در مورد استقلال وجود دارد: تا زمانی که از آنها پول می‌گیرید نمی‌توانید مستقل شوید. مهم نیست که آنها خودشان پول را در جیبتان می‌گذارند یا درآمد پدرتان چقدر است. اولین پله خروج از شرایط بحرانی ، استقلال مالی‌ست.


نه فقط به این دلیل که امکانات بالقوه‌ شما را برای نافرمانی مدنی افزایش می‌دهد ، بلکه از این رو که اغلب والدین در این شرایط احساس می‌کنند شما " بزرگ " شده‌اید و دیگر نیازی به قیم ندارید.
در بسیاری از موارد، دردسرها در همین مرحله ختم می‌شود و شما با حفظ محل سکونتتان در خانه پدری قادر به تنفس خواهید بود.

بهانه‌های رایج:
درس می‌خوانم وفرصت کار کردن ندارم.
..اوه ، بی‌خیال! خونتان مگر رنگین‌تر از آن همه آدم حسابی است که هم کار کرده‌اند و هم درس‌خوانده‌اند. بلاخره ساعت فراغتی هست. شاید پیدا کردن یک کار دانشجویی کوچک در محل تحصیلتان باعث صرفه‌جویی در زمان شود‌. بر اساس تجربه روی کمک بعضی استادها هم می‌شود حساب کرد.


هیچ تخصصی ندارم و نمی‌دانم چه کار کنم.
هیچی؟ ... خوب فکر کنید. علایق شما راهنمای پول است. تازه یادگرفتن تایپ یا اپراتوری کامپیوتر یا یک نرم افزار پر کاربرد خرج زیادی ندارد. در بسیاری از فرهنگسراها چنین تخصص‌های کاربردی را رایگان آموزش می‌دهند. بعدش می‌‌ماند مراجعه به صفحه آگهی ‌های روزنامه و سفارش به رفیق و آشنا . جوینده یابنده است. صبح زود بیدار شوید. پاشنه‌تان را ور بکشید یک ساندویچ نان‌و پنیر در جیبتان بگذارید و شروع کنید. خیلی‌ها کارشان را این‌طوری شروع کرده‌اند.


۳. هجرت


نه ، قضیه عمیق‌تر از این حرف‌هاست.
دستتان در جیب خودتان است اما مشکلات حل نشد؟
خب ..بعله ، متاسفانه در مورد دختران به‌خصوص، قصه همین‌جا تمام نمی شود.
تازه داریم می‌رسیم به قید و بند سنت. به دهن همسایه‌ها . آه و نفرین مادر و خشم پدر. به سبیل برادران غیرتی.
رهایی از این مرحله کمی سخت است. جامعه‌ایرانی بر دخترانی که بخواهند مستقل باشند سخت‌گیر و

وحشی‌است.گفته بوبن حقیقت دارد: باید رفت.
قبول شدن دانشگاه در شهری غیر محل سکونت ،آرمانی محسوب می‌شود. معنیش این است که اگر لازم است فرم انتخاب رشته را شخصاً پر کنید و زخم‌زبان‌های بعدی را به جان بخرید ،‌حتماً‌همین کار را بکنید که ارزش دارد. گفتن نداردکه بهتر است به شهرهای بزرگ‌ مهاجرت کنید. و اگر ساکن تهران هستید به یک مرکز استان دیگر. اگر رتبه‌تان جای چنین مانوری به شما نمی‌دهد یادتان باشد مسئله اصلی نفس هجرت است.
هجرت( آن هم با بهانه‌های موجه) یک شیوه مسالمت‌آمیز و بدون خونریزی برای رهایی از اعمال اقتدار والدین است.
اما اگر در موقعیت این تغیرمکان موجه و ایده‌آل نیستید، همچنان رفتن از خانه پدری راه حل جدی ماجراست.
در شرایط چریکی شاید یک قطع رابطه کامل لازم باشد. یک گم شدن ناگهانی و بدون رد پا . اما کجا ؟
گیج نزنید. واقع‌بین باشید. اطلاعاتی در مورد قیمت‌های پانسیون‌های سطح شهر به دست بیاورید. اگر درآمد داشته باشید معمولاً از پس هزینه پانسیون بر می‌آیید. گرفتن وام برای رهن یک سوئیت کوچک راه حل قابل مطالعه دیگری‌ست.
سخت است؟ گریه‌تان می‌گیرد؟ مامانتان را می‌خواهید؟بله سخت است. هم سخت و هم ظالمانه اما یادتان باشد چرا چنین راه‌حلی را برگزیده‌اید.هزینه استقلال اگر "خود"ای درمیان باشد، ارزش پرداخت دارد.
در تمام این مراحل همراهی دوستان شفیق و شجاع و دهن‌قرص از نعمت‌هایی‌ست که ممکن است به کسی ارزانی شود.
این راه‌حل شدید‌اللحن به هر حال اولین راه حل نیست.
قانع کردن والدین برای استقلال مکانی گاهی با چند چشمه دلربایی دختر بابا و نمایش اقتدار پسر مامان انجام خواهد پذیرفت.


۴.این صدای یک نوار ضبط شده است


فکر کرده‌اید دیگر تمام شده؟ حالا مبارزه خودتان با خودتان شروع می‌شود. نوارهای ضبط شده "والد" چیزهایی نیست که به‌راحتی نابود شود. گاهی یک عمر برای کم‌رنگ کردن پیغام‌های آمرانه درونی وقت لازم است. خیلی وقتها این شما نیستید که حرف می‌زنید ،‌ شما نیستید که عمل می‌کنید. پیغام‌های سرد و بی‌منطق و اعمال خوابگردانه و هیپنوتیک سرمنشاء روانی دیگری دارند.
فیلم دژ را دیده‌اید؟ زندانیان یک زندان فوق مجهز در بدو ورود مجبور به بلعیدن یک قطعه الکتریکی می‌شوند که اختیار آنها را به دست زندانبانان می‌دهد. زندان آنها میله ندارد. اگر از "خط زرد" عبور کنند دل‌درد وحشتناکی می‌گیرند و اگر از "خط قرمز "عبور کنند منفجر خواهند شد.
خطر نوار ضبط شده والد درون ما گاهی همین قدر وحشتناک است. حجم غیرقابل تحملی از سرزنش درونی که ناگهان هوار می‌شود.یا مسخ تدریجی به همان کسانی که ازشان می‌گریختید از نتایج احتمالی تاثیرات همان قطعه الکتریکی‌ست. غیر فعال کردنش ساده نیست. برای بی‌جان کردن والد درون اول از همه آگاهی و مچ‌گیری لازم است. باید بتوانید صداهایش را تشخیص دهید. باید قادر شوید مچ خود را وقتی درست مثل والدینتان عکس‌العمل نشان می‌دهید بگیرید.
مرجع اولیه برای شناخت "والد" درونی مطالعه دقیق دو کتاب عظیم‌الشان "وضعیت آخر " و " ماندن در وضعیت آخر" تامس هریس و امی هریس است.
روانشناسان "تحلیل رفتار متقابل" راه‌های عملی برای غیرفعال کردن آن قطعه الکتریکی پیشنهاد می‌کنند.
گول پر فروش بودن و چاپ ان‌ام بودن دو کتاب را نخورید. کتاب‌های فوق‌العاده‌ای هستند!



۵. به برهوت واقعیت خوش آمدید!


برگردیم به ماتریکس و نتایج انتخاب قرص قرمز.
تنها خواهید بود . و آزاد خواهید بود . و کمتر کسی می تواند فشار آزادی را تحمل کند. فشار روبرو شدن با همان چیزی که بعضی‌ها به آن گفته‌اند: نگاه کردن در مغاک. بزرگان مذهبی اعتقاد دارند این بار کمابیش همانی‌ست که سایر کائنات از قبولش سرباز زدند و انسان ،یک‌کاره، آن را پذیرفت.
حقیقت این است که آزاد بودن و به عهده گرفتن شخصی حیات انسانی دشوارتر از چیزی‌ست که بتوان تصور کرد.
برای تحمل این فشار باید آموزش دید. اگر دشواری تحمل آزادی برایتان چیز عجیبی به نظر می‌رسد ، کتاب "گریز از آزادی " اریک فروم را بخوانید.توضیح می‌دهد که چطور انسان دستی‌دستی می‌تواند خودش را به یک مرام‌ایدئولوژیک ، یک رهبر توتالیتر ، یک ایسم یا یک والد مقتدر تسلیم کند.
بعد می‌توانید تاریخ را با نگاه تازه‌ای ببینید. درباره قوم‌تان و سرزمین پرگهرش چیزهایی کشف خواهید کرد.
انتظار می‌رود سرخوشی این کشف‌ها ، دردتان را آرام کند.
و می‌فهمید که چطور یک جنگ کوچک چریکی می‌تواند به بینشی درمورد زندگی ، حیات و مرگ منجر شود.


تکمله : چرا کلاهمان پس معرکه است؟

عیسی.ب. گفته :فکر می کنم واقعا به والدین احتیاج داریم ...دوس ندارم ادای بچه های عصیان زده پشت دیوار رو در بیارم ... یک عصیان نمایشی تو خالی که آخرش به جوب آب ختم می شه

سارا گفته :بعد از اين مبارزه و عصيان مي داني آخرش به كجا مي رسي؟ به خلا ! به تزلزل هويت !‌ به حس تعليق!‌ من همه اين راهها را رفته ام اما حالا مي دانم كه ما آدمها براي زندگي سالم به يك سيستم حمايتي احتياج داريم. بدون يك سيستم حمايتي قوي ( مثل خانواده) ما توي جامعه به حالت تعليق درمي يايم.

امید گفته:7 سال پیش به این نتیجه رسیدم که تنها چیزی که تو کل دنیا برام ارزش داره دیدن خوشحالی خانوادمه بخاطر آنچه که از دیدگاه خودشون موفقیت من می دونن.

...

1.فشار مورد حمایت قرار نگرفتن از طرف خانواده خرد کننده و لذت نوازش معنوی‌شان بی مثال است.
یک اصل بدوی بی چون‌و چرا . اما آیا این احساس ایمنی رستگارمان خواهد ساخت؟ اگر بر اساس نظر "امید"تنها قسمت ارزشمند دنیا "رضایت والدینمان" باشد چه آینده‌ای در انتظارمان است؟ فقط باید بنشینیم و امیدوار باشیم که روزی نوادگانمان رضایت اجدادمان را کسب کنند؟
البته آدم عاقل انگشت تو چشم والدینش نمی‌کند. قطعه الکتریکی داخل بدنتان را فراموش نکنید. هر چه باشد آزار دادن ،آنها اغلب صدمه‌زدن مستقیم به خودتان است. بسیار دلپذیر است که بدون از دست دادن حمایت و محبتشان سالم زندگی‌مان را بکنیم. اگر همیشه می‌شد این کار را کرد خوب بود . بهشت بود . ولی نیست و نمی شود.در این مرحله‌است که دیگر ترس از دست دادن حمایت و رضایت والدین اگر بیمارگونه نباشد دست‌کم بی احترامی به وجود خودتان است.
هیچ می‌دانید نظام پدر سالار از همین ترس تغذیه می‌کند؟ و رهبران تمام نظام ‌های توتالیتر مثل همان پدر و مادر وسواسی برای "ملت"شان برنامه‌ خوشبختی زورکی ترتیب می‌دهند و ترس مردم از "طرد شدن "و "تعلیق" آنها را سر پا نگه‌می‌دارد.
این روزها دیگر همه می‌دانند قدرت نظامی و اقتدار تسلیحاتی هرگز نمی‌تواند دیکتاتوری را سر پا نگه دارد و تمکین بندگان است که شاهان را به سواری جری‌تر می‌کند.
متاسفانه تعداد نظراتی که دربست تن دادن به خواهش والدین را می‌پسندیدند نشان می‌دهد ما هنوز میراث‌دار همان ترس‌های قدیمی هستیم. و تا وقتی احساس بلوغ نکنیم و به فردیت یکه مان احترام نگذاریم ، مدار این قبیله همچنان خواهد چرخید که پیش از این.
...

گیوتین مطلبی در بسط این مطلب نوشته که خوب است بخوانید.
او به ثمرات این جدایی برای والدین اشاره می‌کند. چرا پدر و مادران ما "همه عمرشان" را صرف ما می‌کنند که حالا طلبکارش باشند؟ آنها به چه حقی بر پروردن خود پشت‌پا می‌زنند تا پسرها و دخترهای جوانی را "بزرگ " کنند که دیگر نیازی به قیم ندارند. لطفاً بهتان بر نخورد ولی حقیقت این است که بسیاری از آنها به خودشان نمی‌رسند. به همین دلیل بعد 50 سالگی کم کم دچار زوال عقل می‌شوند. لوس و گنگ و مریض‌اند. درست در لحظاتی که می‌بایست پخته ترین تصمیماتشان را بگیرند،گیج و ناشی‌اند. آنها خودشان هم بزرگ نشده‌اند . آنها هم نیمه اول عمرشان در "بله" "چشم" گویی و نیمه دومش در تحویل دادن همان‌ها به جوجه‌هایشان گذشته است. چیزی برای خودشان دارند. تجربه‌بالغانه‌‌ای از زندگی را از سر نگذرانده‌اند که حالا منتظر نتایج آن باشیم. یک زندگی بدوی/ حیوانی که نسل بعد را هم به شکل رقت‌باری شبیه خودش می‌کند.
اریک‌برن در کتاب ارجمندش "بازی‌" ها به نمونه‌ای از بازی زناشویی اشاره می‌کند که در ایران بیشتر میان والدین و فرزندانشان رایج است. بازی به اسم " اگه به خاطر تو نبود .."مثالی که برن می‌آورد این است: زنی با مردی سلطه‌گر ازدواج می‌کند که فعالیت‌های او را محدود می‌سازد و مانع از آن می‌شود که وی با موقعیت‌هایی درگیر شود که از آنها می‌ترسد. در این بازی زن واکنش زن شکوه‌ است برای گرفتن امتیاز بیشتر از شوهر . یا وقت‌گذرانی "اگه بخاطر او نبود .." با زن‌های دیگر.
والدین شاکی‌اند که اگر بخاطر شما نبود چنین و چنان می کردیم( به خودمان بیشتر می‌رسیدیم ) در حالی که آنها اصلاً بلد نبوده‌اند چنین وچنان کنند. لاف می زنند. خودشان را آرام می‌کنند و دل کودکان ساده‌دلشان ر ابه درد می‌آورند .آنها جز همان کارخانه جوجه‌کشی مخوف و زندگی غریزی چشم‌بسته و ترس‌های اجدادی و کلیشه‌های تلویزیونی ، چیز دیگری از زندگی نمی‌دانستند.
بچه‌ها هم همین‌طور . غرزدن های ابتر و (...)ناله‌های الکی نسل جوان متاسفانه تکرار همین بازی است.
" وای که اگر پدر و مادرم ...." وای که چی؟ زمین خدا پهناور و استعداد انسان بسیار . غیر از این است که باید با همان ترس‌های وجودی و نگرانی دائم از تصور جامعه نسبت به خودمان کنار بیایم ؟
رفقا ! این چرخه باطل غرغرها باید روزی بگسلد.تاریخ خوانده‌اید لابد. محض تفریح هر از گاهی سری به فصل " رنسانس" تاریخ تمدن بزنید. به این فکر کنید که واقعاً چه اتفاقاتی افتاد؟ چطور می‌توان این نقطه عطف تاریخ را توضیح داد؟ به عنوان یک سرگرمی هر بار از زاویه‌ای به آن نگاه کنید. گاهی به این نتیجه خواهید رسید یک نسلی به این نتیجه رسیده‌اند که:" غرغر بس است. ما کار خودمان را می‌کنیم. سراغ همان چیزهایی می‌رویم که فکر می‌کنیم درست است. با کسی هم دعوا نداریم. اگر بهمان خندیدند گو بخندند. اگر تکفیرمان کردند گو تکفیرمان کنند. لااقل به خودمان پشت نکرده‌ایم."
...

بله . عصیان هم می‌توان الکی و خاله‌زنکی و کودکانه باشد. شما دلایل الکی و خاله‌زنکانه نداشته باشد تا عصیانتان این جوری نباشد.
بهتر است به والدینمان کمک کنیم تا خودشان را کشف کنند. شاید استعدادی یا علاقه‌ای پر شوری آن زیرها مدفون شده باشد. کمک کنید تا استخراجش کنند.
و به خودمان کمک کنیم تا بدانیم کجاییم و می‌خواهیم چه کار کنیم.

دوشنبه، آذر ۱۹

Fragile Silence

Fragile Silence

شنبه، آذر ۱۷

این روزها

این روزها

هروقت بچه هایی رو میبینم که خسته از کشمکش هرروزه برای دلخوشیهای کوچیک زندگی تصمیم به ترک ایران گرفته اند دلم میگیره...هر آدمی حق داره جایی زندگی کنه که احساس خوشحالی بیشتری میکنه و من میبینم که بچه هایی که توی ایران هستند و بیشتر از دوروبری هاشون میفهمند بیشتر هم درد میکشند و زودتر هم میشکنند اما حقیقت اینه که همین آدمهای حساس و فهمیده هستند که میتونند باعث تغییرات بشن و با رفتنشون ایران هرروز خالی تر و سیاهتر میشه!

توی کلاس زبان با همگروهیم در مورد ترسهامون حرف میزنیم اون از موش و مار میترسه و من از بمباران ایران...دردسرهای جهان سومی بودن یکی دوتا نیست...

الف نون این سر دنیا هم دست از سرمان برنمیدارد...تلویزیون را باز میکنی یا روزنامه را که ورق میزنی با آن قیافهء درب و داغان و لبخند کریه اش روزت را خراب میکند...خوبیش این است که این وری ها هم بالاخره فهمیده اند که بیخودی اینهمه این موجود کم جنبهء بیسواد را جدی گرفته بودند و دیگر کمتر کسی دنبال دلیل و منطق برای اظهارات احمقانه اش میگردد!!!

توی کلاسمان با موضوع تاثیر انتخابات ریاست جمهوری بر سیاست خارجی آمریکا هرکس نقش یکی از کاندیداها را بازی میکند و منهم هیلاری کلینتون هستم...این دوسه هفته هرقدر سعی کردم با دیپلماسی مشکل ایران را حل کنم نشد...برای بدست آورن رای رای دهندگان ( شرکت کنندگان در کلاس) مجبور شدم آپشن راه حل نظامی را هم بعنوان یکی از راه حلها در نظر بگیرم!!!

سرم وحشتناک شلوغ است و روزها پشت سر هم میگذرد...

چهارشنبه، آبان ۲۳

هی میخواستم یه چیزی در مذمت این پسرای خارجی بگم اما نمیدونستم چجوری باید مفهومو برسونم الان توی یه وبلاگی ( همون آیدا دیگه) در مورد گل خریدن آقایون نوشته بود بعد من عین اینهایی که یه دفعه یه چراغ رو سرشون روشن میشه فهمیدم چه چیز پسرای اینجا آزار میده آدمو...
آدم توی وبلاگا زیاد میخونه که این پسرای ایرانی هی تیریپ غیرت میذارن و دوست دخترشونو کنترل میکنن و اینها اما کمتر کسی مینویسه که پسرای ایرانی به نسبت همجنسان خارجیشون به مراتب بیشتر ناز دوست دخترشونو میکشن و دوروبرش هستند و کلآ ابراز محبتشون بیشتر به چشم میاد...پسرای خارجی کلآ خیلی مودب و محترم برخورد میکنند و حواسشون هست که زیاد تو کارات دخالت نکنند و این حرفا ولی از اونطرف هم در زمینهء ناز کشیدن و اینها کلآ اندازهء قورباغه هم شعور و شخصیت ندارن...مثلآ طرف ازت میپرسه فلان روز وقت داری بریم سینما بعدش وای بحالت که ناز کنی و بگی نمیدونم و اینها اونم میگه اوکی هرجور دوست داری...یکی نیست بگه بابا یه کم نازکشیدن یاد بگیر...
مرد ایده آل بنظر من یه ترکیبی از هردوی اینهاست یعنی ناز کشیدن به وقت و حفظ فاصله هم در زمان خودش...

سه‌شنبه، آبان ۲۲

بیله دیگ...بیله چغندر

بیله دیگ...بیله چغندر

دیروز رفته بودم سخنرانی این دوتا که کلی جالب بود بعد آخرای سخنرانی موقع پرسش و پاسخ کلی حرص خوردم از دست این عومل سفارت ایران که برای چندمین بار ثابت کردن شعور و فرهنگ بحث و گفتگو رو ندارن, طرف بلند میشه با کهنه ترین کت و شلواری که داره و بدترین تیپی که میشه تصور کرد میاد توی یک جمعی که اغلب دیپلمات و استاد دانشگاه هستند و به رسم سخنرانیهای رسمی اینجوری کلی مرتب و شیک هستند ( کلآ اساتید اروپایی برخلاف استادهای آمریکایی خیلی به تیپ و ظاهرشون اهمیت میدن)...بگذریم طرف پامیشه با اون تیپش میاد و یه راست میره اون ردیف جلو میشینه بعدش هم موقع بحث بدون توجه به نوبت گرفتن بقیه شروع به داد و بیداد میکنه و وسط حرف دیگران میپره ( ای کاش حداقل زبانشان خوب بود که آدم از لهجهء تابلو و غلطهای گرامریشون دق نمیکرد) خلاصه کار رو به جایی میرسونند که مسئولان برگزاری برنامه مجبور میشن بهشون تذکر بدن که اینجا بیت رهبری نیست ( بروزن همون خونهء خاله) و اگر به رفتارشون ادامه بدن باید سالن رو ترک کنند اونوقت هم اینها بهشون برمیخورد و با قهر جلسه را ترک میکنند...دیشب هم دقیقآ همین سناریو پیش اومد یعنی تا بحث به اینجا رسید که این جملهءاحمدی نژاد که اسرائیل باید از روی نقشهء جهان پاک بشود در حقیقت بد ترجمه شده و الف نون اصلآ قصد نابود کردن اسرائیل رو نداره و صرفآ حرف آیت الله خمینی رو تکرار کرده که اسرائیل در نهایت محکوم به نابودی است یک دفعه یک عدد از این نخودهای آش از جاش بلند شد و با داد و فریاد که آره منم اینو تائید میکنم و مدرک هم دارم...خدائیش همه چیزمان به همه چیزمان میاید آن از رئیس جمهورمان و این هم از دیپلماتهای ارشدمان...

کشف

کشف

یک وبلاگهایی هستند که از بس نویسنده هاشون راحت و روون( و نه عامیانه ) مینویسند که آدم با خوندن نوشته هاشون نوشتنش
میگیره...این چند روزی که آیدا نمینوشت از توی کامنتهاش وبلاگ این آقا رو پیدا کردم که پستهاش همون خاصیتی رو داره که اون بالا نوشتم!

جمعه، آبان ۱۱

حتی برف هم نمیاید که بخواهم رخوت این روزهایم را به باریدنش نسبت بدهم...اما این روزها باز تمایل عجیبی دارم به فرار, از آدمها, از حرفها, از مسئولیتها...دلم میخواهد با یک فنجان چای و یک کتاب سرگرم کننده توی تختم لم بدهم...کاش برف ببارد...

بايگانی وبلاگ