Saturday، June 16

حسی که باد برد

حسی که باد برد

یه شبایی مث امشب وقتی بعد از یک روز پراز کارو درس وقتی سوار دوچرخه ام میشم و توی خیابونهای خالی میرونم و در حالیکه باد توی موهام میپیچه به برنامه های روز بعد فکر میکنم...وقتایی که میام خونه و یه لیوان شیر داغ میذارم کنار دستم و میشینم پای کامپیوتر تا به کارهای عقب مونده برسم...وقتی نصف شب در حالیکه چشمام از خواب میسوزه مقالهء درسیمو دستم میگیرم تا قبل از خواب بهش یک نگاه بندازم دلم برای اون آدمی تنگ میشه که قبلآ بودم...اون آدمی که اینقدر جدی و کسل کننده نبود...اون آدمی که میتونست دیوانه وار عاشق بشه ...همراه این بادی که الان بیرون پنجره هو هو میکنه یه چیزی هست که منو یاد اون دخترک ساده دلی میندازه که سه چهارسال پیش بودم...دخترکی که فکر میکرد نیروی عشق از هرچیزی برتر و بالاتره...اون دخترکی که به حسهاش اطمینان میکرد...اونی که هنوز یاد نگرفته بود چجوری ماسک بی تفاوتی رو روی صورتش بزنه و همیشه خوشحال و راضی باشه...دلم برای اون حس نابی که عاشقی دخترک داشت تنگ شده...اون حس نابی که باد برد...

پانوشت: اینهم آهنگ استاد رضا صادقی به احترام تمام حسهای ناب دخترکی که خیلی وقت است بزرگ شده!

0 Kommentare:

بايگانی وبلاگ