پنجشنبه، مرداد ۱۱

انگیزه

انگیزه

هری پاتر شده جایزهء جدیدی که من در ازای انجام کارهام بخودم میدم...از صبح که پامیشم و میرم کتابخونه که درس بخونم و عصر که میرم کلاس زبان همش ذوق آخرشب رو دارم که بالاخره وقت میکنم چند صفحهء دیگه از کتابو بخونم و ببینم که این پسره داره چه بلایی سر خودش میاره...

یکشنبه، تیر ۳۱

کوله پشتی

کوله پشتی

من یه چیزی بگم دعوام نکنین...بنظرم این برنامهء کوله پشتی فرزاد حسنی خیلی خوش ساخته...من هربار میام ایران یا اینور اونور میرم و یا اینکه میشینم کتاب میخونم ( در راستای اینترنت قطره ای دست و دلم به اینترنت نمیره) و بنابراین برنامه های تلویزیونو کلآ نمیبینم...بعضی از برنامه هارو اینقدر بچه ها تو وبلاگ مینویسن یا دوستای ایرانم هی اصطلاحاشو بکار میبرن که مجبور میشم از روی فضولی برم ببینم ماجراش چیه مث باغ مظفر...بعد اینقدر همه از فرزاد حسنی بد گفتن و بدنوشتن که هیچ وقت رغبت نکردم بشینم ببینم ماجراش چیه...حالا از دیروز که ماجرای گفتگوشو با سردار رادان رئیس نیروی انتظامی تهران بزرگ توی وبلاگای بچه ها خوندم دنبال لینک برنامه اش گشتم و یکی دوتا از قسمتای کوله پشتیو دیدم دارم فکر میکنم که این بیچاره برنامه اش خیلی هم بد نیست که!
هم دکورش خیلی با سلیقه است و هم خودش خوش تیپه که همین دوتا توی صدا و سیمایی که به بدسلیقگی دکوراتورهاش و بدقیافگی مجری هاش معروفه کلی غنیمته...تازه اینکه پررو بازی درمیاره هم توی جامعهء ایران امروز که همه ارث پدرشونو از هم طلب دارن خیلی عجیب نیست که!

یکشنبه، تیر ۱۷

اینها طبیعی نیست*

اینها طبیعی نیست*

این بار اشکهایم از همان دو شب پیش سرازیر شد...وقتی توی لابی هتل کادوی تولدم را بدستم داد و داستان خرید جعبهء سنگی از هند را تعریف کرد وقتی کنار گوشم زمزمه کرد که خیلی زود داری میری قلبم تیر کشید و قطره های اشک سرازیر شد...
دیروز تمام مدت اشکها را نگه داشتم و بغضم را قورت دادم ولی وقتی از پله های هواپیما بالا میرفتم دیگر نتوانستم اشکهایم جاری شدندو توی هواپیما به هق هق افتادم...
این سفر هم شده بلای جان ما و این دل تکه پاره مان...


پ.ن: عنوان را از این شعر معصومه ناصری عزیز کش رفته ام که شعرش حرف دل من است:

این طبیعی نیست

می‌پذیرم که نباشی
می‌پذیرم که در سکوت
به همه ‌جای جهان زل بزنم
جز به قهوه‌ تلخ ته فنجانت
چشمانت

می‌پذیرم دستم در دستانت
می‌پذیرم که دستم در دسترس تو نباشد
می‌پذیرم دستت در دست کسی

می‌پذیرم سکوت زل زده جهان را
وقتی من در سکوت به هیاهوی جهان زل زده‌ام
اما به من نگو طبیعی است
که چشمانت،
دستانت،
در حوالی بوسه‌های من نباشند

به من نگو همه اینها طبیعی است
من هزار و چند صد سال است به تو ایمان آورده‌ام
بگو خدا هم گاهی شوخی می‌کند

پ.ن: روز تولد امسالم یکی از پر استرس ترین و در عین حال قشنگترین تولدهای عمرم بود کنار آدمی که با محبتهاش قلبمو بدجوری اسیر خودش کرده...بخاطر دوری از اینترنت نتونستم جواب محبت دوستایی که با ایمیل و ارکات و غیره تولدمو تبریک گفته بودن رو بدم...پس همینجا از همه تون بخاطر محبتتون و اینکه بیادم بودید یکدنیا ممنون...

شنبه، خرداد ۲۶

حسی که باد برد

حسی که باد برد

یه شبایی مث امشب وقتی بعد از یک روز پراز کارو درس وقتی سوار دوچرخه ام میشم و توی خیابونهای خالی میرونم و در حالیکه باد توی موهام میپیچه به برنامه های روز بعد فکر میکنم...وقتایی که میام خونه و یه لیوان شیر داغ میذارم کنار دستم و میشینم پای کامپیوتر تا به کارهای عقب مونده برسم...وقتی نصف شب در حالیکه چشمام از خواب میسوزه مقالهء درسیمو دستم میگیرم تا قبل از خواب بهش یک نگاه بندازم دلم برای اون آدمی تنگ میشه که قبلآ بودم...اون آدمی که اینقدر جدی و کسل کننده نبود...اون آدمی که میتونست دیوانه وار عاشق بشه ...همراه این بادی که الان بیرون پنجره هو هو میکنه یه چیزی هست که منو یاد اون دخترک ساده دلی میندازه که سه چهارسال پیش بودم...دخترکی که فکر میکرد نیروی عشق از هرچیزی برتر و بالاتره...اون دخترکی که به حسهاش اطمینان میکرد...اونی که هنوز یاد نگرفته بود چجوری ماسک بی تفاوتی رو روی صورتش بزنه و همیشه خوشحال و راضی باشه...دلم برای اون حس نابی که عاشقی دخترک داشت تنگ شده...اون حس نابی که باد برد...

پانوشت: اینهم آهنگ استاد رضا صادقی به احترام تمام حسهای ناب دخترکی که خیلی وقت است بزرگ شده!

جمعه، خرداد ۲۵

کورت والدهایم

کورت والدهایم

همراه با لیزا و فابیو توی کافه نشسته بودیم و مقالهء درسی مان را دوره میکردیم که اس ام اس میشائیل آمد با خبر کوتاه درگذشت کورت والدهایم ...
تا همین چند ماه پیش کورت والدهایم تنها عکسی بود و سرگذشتی در میان سرگذشتهای باقی دبیرکلهای سازمان ملل در کتاب نسبتآ قطوری که چند سالی است در کتابخانهء اتاقم در تهران خاک میخورد...از فوریه امسال و به یمن عضویت در یک فوروم دانشجویی در زمینهء سیاست خارجی که زیر نظر UNITED NATIONS ASSOCIATION OF AUSTRIA و در حقیقت زیر نظر کورت والدهایم فعالیت میکند از نزدیک با این شخصیت برجستهء تاریخی آشنا شدم.
پیرمرد خوش پوشی که با وجود کهولت سن هرروز ساعت ده صبح با لبخند وارد دفتر میشد و پس از سلام و احوالپرسی به دفتر کارش میرفت...
در این بین چندباری فرصتی دست داد تا با او صحبت کنم و حتی برای یک دورهء کارآموزی بوسیلهء شخص خودش مصاحبه شوم که برای من افتخار بزرگی محسوب میشود...
شایعات زیادی که در زمینهء عضویت وی در ارتش نازی و نقشش در جریان نسل کشی یهودیان وجود دارد بویژه در اروپا و آمریکا بر سایر خدمات وی در زمینهء صلح و تریج ارزشهای سازمان ملل سایه انداخته...
تاثیر این شایعات حتی در خبرهای پیرامون مرگ وی دیده میشود...برای کسانیکه اورا از نزدیک میشناختند اما کورت والدهایم مرد آرام و صلح طلبی بود که تا پایان عمر به ارزشهای سازمان ملل و برابری ملتها و فرهنگها معتقد بود...پیرمرد خوش مشربی که به جوانان و نقش آنان در آینده معتقد بود و هیچ فرصتی را برای ارتباط با آنها از دست نمیداد...

دوشنبه، خرداد ۲۱

اخبار روز

اخبار روز

طبق معمول در شلوغترین مواقع و زمانیکه به معنای واقعی کلمه هزارتا کار و برنامه روی سرم ریخته این مرض وبلاگنویسیم عود میکنه و تا چهارتا خط ننویسم ولکن نیست که نیست...
حالا هم نه اینکه حرف خاص و مهمی داشته باشم فقط یه کم خط خطی و گزارش این سه چهارهفته ای که نبودم...راستش این ترم خودمو خیلی درگیر کردم از یک طرف درس و دانشگاه واز طرف دیگه کلاس زبان و از اون یکی طرف! کارای داوطلبانه جورواجور...اینقدر که نفهمیدم چجوری این روزها گذشت...
مابین همهء این کارها این خواهر کوچیکه هم هست که تازه یه چهارماهه اومده پیشم اونم بعد از چهارسالی که فقط تابستونا هم رو میدیدم...اولش یه جورایی دودل بودم که نتونیم هم رو بفهمیم اما حالا میبینم که اتفاقآ خیلی هم خوب باهم کنار اومدیم و کلی رفیق گرمابه گلستان هم شدیم...
اینهمه ملت پز هوای شمال رو میدن منم یه کم پز هوای وین رو بدم که اینروزا به لطف طوفانهای تابستانی کلی هیجان انگیز شده و هرقدر هم موقع بیرون رفتن سعی کنی مناسب تغییر آب و هوا لباس بپوشی بازم غافلگیرت میکنه...امروز بفاصلهء نیم ساعت از آفتاب درخشان تبدیل شد به رگبار همراه با تگرگ و بعدش هم یه بارون بهاری ملایم...خلاصه که هوای این روزا رو عشق است...
تازگیها کمبود خواندن کتابهای غیر درسی را با فیلم دیدن جبران میکنم آنهم چه فیلمهایی: جیمز باند: کازینو رویال( که رسمآ عاشق جیمز باند جدیده شدم), بیست و یک گرم( که بازم بهم ثابت کرد باید دور فیلمهای محبوب منتقدان ایرانی را یک خط قرمز اساسی بکشم بعلت تفاوت ذائقه), یک فیلم ایتالیایی بامزه که در هفتهء فیلمهای ایتالیایی در سینمای محبوب من نمایش داده میشد و چندتا فیلم دیگه که یادم نمیاد...
در ادامهء فعالیتهای فرهنگی دیشب به تماشای یک فقره تئاتر با بازی یکی از دوست جانهامان نائل شدیم...جالبیش این بود که بجای سالن تئاتر کل ماجرا توی یک کارخانهء متروک بازی میشد و بجای اینکه صحنه عوض شود تماشاگران در پایان هر پرده جایشان را عوض میکردند و در گوشهء دیگری از سالن به تماشای پردهء بعدی مینشستند...
بارها گفته ام که اینترنت و وبلاگ زندگی مرا نه تنها در فضای مجازی بلکه در خارج از این فضا هم تحت تاثیر قرار داده و شاهدش هم دوستان و آشنایان ارزشمندی است که از طریق همین صفحات بدست آورده ام...جدید ترین مورد هم یکی از وبلاگنویسان محبوب من و یکی از جالبترین آدمهای وبلاگستان است که هفتهء گذشته در وین بود...یکی از خوبیهای این دیدارهای وبلاگی و آشنایی رو دررو با آدمهایی که چندین سال نوشته هایشان را میخوانی این است که میشود راحت از مناسبات معمول فاکتور گرفت و خیلی سریع با آدمها صمیمی شد و فراموش کرد که آنها را تنها چند ساعت است که میشناسی...
حالا که گزارش فشردهء دوران فطرت را رد کردم میتوانم با دلی آرام و قلبی مطمئن بقیهء پیپرم را ترجمه کنم...
تا گزارش بعدی خدا یار و نگاهدار شما...

پنجشنبه، خرداد ۳

کابوس

کابوس

اخبار این روزها به کابوس میماند...کی بیدار میشویم؟

دوشنبه، اردیبهشت ۳

قدیما

قدیما

همینجوری وسط درس و مشق و تحویل تحقیق و برگزاری کنفرانس و برنامهء سفر و اینها هستی و سرت به زندگی و آدمای دوروبرت گرمه که یه دفه یه آدمی از هزار سال پیش میادو میخواد با چهارتا خط حالیت کنه که مثلآ هنوز هست و بعد تو میبینی اینقدر از اون آدمی که هزار سال پیش بودی و اون طرز زندگی و فکر کردن فاصله گرفتی...تا دوسال پیش برای اون آدمی که اون بود دلم تنگ میشد و تا همین پارسال برای اون آدمی که خودم بودم...امروز میبینم باهردوتای اینها غریبه شدم اینقدر غریبه که حتی دلم نمیخواد دوخط جوابشو بدم...فقط اون چهارتا خط رو سرسری میخونم و دکمه دیلیت رو میزنم و همین...

پنجشنبه، فروردین ۳۰

نوستالژی

نوستالژی

آخی حالا که این بلاگ رولینگ دوروزه کار نمیکنه حس نوستالژیک اون قدیم ندیما رو دارم که آدم این لینکای بغل وبلاگشو با کنجکاوی یکی یکی کلیک میکرد و همینکه میدید کسی وبلاگشو بروز کرده کلی زیادتا ذوق میکردو خوشحال میشد...

سه‌شنبه، فروردین ۲۱

هوممم...

هوممم...

اظهارات تنی چند از هموطنان در رابطه با مصاحبهء دریادار زن بریتانیایی در بازتاب!

  • چه قدر این خانم نمک نشناس و مزدور است.تا آنحا که ما میدانیم در ارتش انگلیس و امریکا فساد هایی مثل تجاوز وجود دارد. همین اواخر در عراق به دختر 14 ساله ای این آمریکایی ها تجاوز کرده بودند. تازه این خانم خیال میکرده حالا جای تشکر از مهمان نوازی ما از این متجاوز گران خیالاتش را برای گرفتن پول شرح میدهد.
لعنت خدا بر او
lمریم

  • از قدیم گفته اند که: کافر همه را به کیش خود پندارد!
این کافران خدا نشناس فکر می کنند که بقیه هم مثل خودشان هستند و ابوغریب راه انداخته اند!

این ها فکر می کنند که همه انسان ها فقط به زن به عنوان وسیله... نگاه می کنند (دقیقا مثل خودشان)

البته از مادری که فرزندش را به طمع پول و مزد رها می کند و می آید همراه مردان غریبه مثلا جنگ کند چنین حرف هایی اصلا بعید نیست.

این ها نه از مادر بودن چیزی می فهمند نه از انسانیت!

امیدوارم چاپ کنید
سروش
  • آخه يكي نيست به اين خانم بگه آدم قحطي كه بخوان حتي بهش نگاه كنن.چه برسه.............كيان

بايگانی وبلاگ